اعتکافِ دل

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اربعین

جمعه, ۳ شهریور ۱۴۰۲، ۰۵:۰۴ ب.ظ

حس می‌کردم دل سنگ شدم. این محرم بدتر از سال‌های قبل شدم. هنوزم این حس رو دارم کم و بیش. الان خیلی یهویی دلم میخواست می‌تونستم برم کربلا. وجودم تمام وجودم میل داره به سمت کربلا. می‌خوام برم پیش امام حسین(ع). میخوام روحم رو شبک کنم. میخوام برم گریه کنم. میخوام برم همه چیزو دوباره مو به مو بگم به امام حسین(ع) و دوباره ازشون بخوام درست بشه همه چیز. چیزی خراب نیست، فقط یه آرامشی میخوام که بین این همه درستی نادرستی، داشته باشم. آدم وقتی دلش میگیره میره پیش کسی که سنگ صبوره و به درد دل گوش میده، همدردس میکنه و آخر دست مهریونی که به سرت میکشه، انگار نور و آرامش رو به سمتت سرازیر میکنه. 

امام حسین(ع) عزیزم؛ شما که همه چیو میدونید، حتی میدونم تا اینجا همون چیزی بوده که شما میخواستین، از اینجا به بعدشم مطمئنم دست خودتونه، رهام نمیکنید. 

من با ایمان قلبی به شما و خواسته‌تون تا اینجا پیش اومدم، میدونم نتیجه خوبی برام رقم میزنید.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

.

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۳۶ ب.ظ

گفتم که‌ با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

در شعر شاعران‌ همه گشتم که مصرعی
در شأن چشمهای‌ تو پیدا کنم، نشد

گفتند عاشق که‌ شدی؟ گریه‌ام گرفت
میخواستم بخندم‌ و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که‌ تا آمدم‌ تو را
از دور چند لحظه‌ تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با‌ قلم ساحرانه‌ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

- سجاد سامانی

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

تعاملات اجتماعی

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ۱۱:۲۰ ق.ظ

راستش این روزا حس کسل‌کنندگی و یکنواختی‌ اومده سراغم تو محل کار. انگیزه و شوقم از بین رفته. ۹۰ درصدش برمیگرده به تصمیمی که گرفتم. تنها چیزی که باعث میشه کم نیارم و جا نزم حقوق و بعد هم بیشتر شدن سوادم تو این حرفه هست وگرنه الان دچار یکنواختی و شایدم دلزدگی شدم. حس می‌کنم از هیچکدوم از همکارام خوشم نمیاد، مثل قبل. مثل قبل نمی‌تونم باهاشون رفتار کنم بخاطر رفتارهای ضد و نقیصی که از خودشون نشون دادن و فهمیدم من با این رفتار بی‌ریایی که داشتم، چقدر ضربه میخورم. هرچند از معایب یا ویژگی‌های کار کردن و حضور تو اجتماع همین برخورد با انواع رفتار بد و خوبه. اما خوشحالم. خوشحالم که درس میگیرم و دارم با رفتارای مختلف آدما آشنا میشم. 

از تصمیمم میگفتم. از اینکه میخوام محبت کسی رو از دلم بیرون بندازم و این سخت‌ترین کار دنیاست برام چون شرایطم خاصه و نمیشه در تعمل با اون فرد نباشم. حال بدیه چون محل کارم همونجایی هست که با این فرد تعامل دارم.

فقط میخوام همه چیز به خوبی و خیر ختم بشه. همین.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

از رفتار آدم‌ها

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۰۲ ب.ظ

~هوالنور

جدیدا یک رفتار عجیبی سراغم اومده که زیاد هم ازش ناراضی نیستم.
قبلا وقتی جوری رفتار میکردم که درست نبود یا رفتارم اشتباه بود، خیلی زیاد زیاد خودسرزنش‌گری می‌کردم و اذیت می‌کردم خودم رو، ولی الان اینقدر که با اخلاقای متفاوت روبروام و میبینم آدم‌ها بررفتار اشتباه خودشون اصرار می‌ورزن، دیگه مثل قبل خودم رو شماتت نمی‌کنم. وقتی میبینم خیلی راحتِ راحت دل می‌شکونن و حرفی میزنن یا رفتاری میکنن که خوب نیست، با خودم میگم: فلان کارم اشتباه بود؟! باشه ولی چرا اینقدر خودم رو سرزنش کنم بخاطر آدم‌هایی که همون رفتار اشتباه رو تکرار می‌کنن؟
سعی میکنم رفتارم رو درست کنم ولی دیگه سرزنش کردن خودم مثل قبل نیست. این حس بی‌زحمی که حسش میکنم اصلا خوب نیست. وجدان آدم‌ها همینطوری ذره ذره خاموش میشه؟ 

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

بعد از مدتها

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۲، ۰۷:۳۶ ب.ظ

متاسفانه عاشقم و تک بعدی. نمی‌تونم الان که قلبم، مغزم، احساساتم، چشم و گوشم درگیر یک نفر هست، به چیز دیگه‌ای بپردازم. انرژی و انگیزه و تلاشم مختص به اون یک نفره. به بودن اون یک نفر.  راستش تا الان هیچ وقت نبوده که لحظه‌هایی رو زندگی کنم در لحظه بدون ترس و استرس یا امید به آینده مگر لحظه‌هایی که با او می‌گذره. من زندگی و حس نکردن گذر زمان رو کنار او حس کردم. این حس عجیبیه. چیزی که دائم انکارش می‌کردم و به تمسخر می‌گرفتم ولی الان تمام وجودم تو خواب و بیداری درگیرش شده. خوبه خیلی خوبه. احساس جدید و قشنگ و خیلی شیرینِ ملس که غیرقابل وصف و نشان دادنه ولی گاهی تلخ میشه. تلخیش هم شکل همون شیرینی غیرقابل وصف و نشان دادنه.

من تو مخفی کردن احساسم ضعیفم. همه به سِّر درونم پِی می‌برن. این خیلی اذیتم میکنه خیلی.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

احساس

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۴۰۲، ۱۰:۲۶ ب.ظ

بعضی احساسات که درون آدم شکل میگیره و یه مدت درگیرش میشی، گویا اصلا قبل از اون احساس وجود نداشتی!
احساس غم و مشکلات که پیش میاد، دائم برمیگردی به گذشته‌ی قبل از اون درد و با یاد روزای خوب، روزات رو سر میکنی. فکر میکنی که بالاخره این غم تموم میشه مثل روزایی که نبود اما! اما احساس عشق و ورود کسی به زندگیت و قلبت اصلا اینطور نیست. انگار قبل از تو بوده و پوست و گوشت و خونت با این عشق و علاقه و وجود، عجین شده. مثل قلبت که از بدو تولد همراهته و نبودش مساوی با مرگه. مثل پدر یا مادر که حضورشون از اولین لحظات پا گذاشتنت به این دنیا حتی تو شکم مادرت، حس میشه.
آره عشق و علاقه همینه. دوست داشتن. دارم دوست داشتن تنها رو توصیف نمیکنم. دوست داشتن انواع خاص خودش رو داره. دارم علاقه به کسی که تاحالا نبوده ولی یهو میاد و دنیات رو زیر و رو میکنه رو توضیح میدم. برای خودم! دارم احساسم رو نسبت به این احساس بیان میکنم. عجیبه چون هرچقدر به این موصوع فکر میکنم انگار چیزی قبلش یادم نمیاد. به قول حضرت امیر(ع): عشق؛ نوعی قرابت و خویشی‌ست".
درسته درسته! انگار این فال حال منه. تویی که انگار بودی قبل از من. حتی اگر این احساس اشتباه باشه یا تهش نتیجه خوبی نده. حتی اگه مسخره باشه. من دارم چیزای جدیدی رو احساس میکنم. تجربه‌ی احساست خاص. نمی‌تونم کلمه‌ای دیگه جز احساس بکار ببرم چون این احساسه. یک چیز غیر عینی و درونی. یه مسئله‌ی غیرقابل مشاهده ولی اگر خوب ببینی، دیده میشه. 

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

غریبه‌ترین آشنای توام...

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۲، ۰۱:۱۱ ق.ظ

اینقدر که درون ریزی دارم، همه چیز، تمام حرف و درد دلام سنگ شده گیر کرده رو قفسه‌ی سینم. وسط تارای صوتیم. تو گلوم. مثل عوض کردن موج رادیو که هر موجی یه صدایی داره، ذهن منم همینطوره. از این موج می‌پره به اون موج.

از دوست داشتن یکطرفه احساس حماقت میکنم. میدونید چرا؟ چون وقت و احساس و انرژیم و حتی ممکنه موقعیت‌های خوب رو تلف کنم بخاطر کسی که نه‌تنها هیچ احساسی نسبت بهم نداره بلکه حتی یه ثانیه هم بهم فکر نمیکنه. این دوست داشتن ضعف میاره. دوست داشتن کلا ضعفه. اینی که دارم نشون میدم به بقیه، من واقعی نیست. دائم گند میزنم. دوست ندارم خودم رو ولی دلم به حال خودِ طفلکی‌ام میسوزه. گناه دارم. تو این شرایط که نباید تنها باشم و هیچ کسیو ندارم، خودم باید حداقل مراقب خودم باشم ولی بیشتر از همه چیز و همه کسی سرزنش میکنم خودم، خودم رو.

این یک هفته‌ای که گذشت مثل عذاب بود. کم اورده بودم. دلتنگ و خسته و افسرده و عصبی. انگار دنیا به پایان رسیده بود. گفتم دیگه همین باعث ضعفه. وجود کسی که برای تو اینقدر حساس و حیاتیه ولی اون براش فاقد اهمیته. 

این مسئله تقصیر کیه؟ 

چقدر خوبه کسی اینقدر دوستت داشته باشه. 

میگم نکنه باعث شدم باورهاشون فرو بریزه ازم؟ رفتارم نکنه اشتباه بود باشه! دائم خودم رو اذیت میکنم. نمی‌دونم کی میخوام دست بردارم از عذاب دادن خودم وقتی تقصیر من نیست اون چیزایی که به وجود اومدنشون دست من نبوده و تغییرشم دست من نیست!

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

تنهایی

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۲، ۱۲:۵۴ ق.ظ

دلم میخواد حداقل خودم، خودم رو بغل کنم و بگم: درکت میکنم عزیزم.
ولی حتی خودم، خودم رو طرد میکنم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

بیا منطقی احساس کن.

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۵۰ ب.ظ

یه موقع‌هایی از همه چیز و همه کَس خسته میشی، حتی اونی که خیلی دوستش داری و علاقه‌ت نسبت بهش تازه و اکلیلیه. امروز یک‌آن این احساس رو داشتم. این نوساناتی که تو احساساتم رخ میده‌ و این هیجانات عجیب‌ غریبی که میاد سراغم، نگرانم کرده بخاطر تصمیمیاتی که باید بگیرم و نگیرم. منو می‌ترسونه که نکنه اشتباه قضاوت کنم و بر اساس اون قضاوت، اشتباه تصمیم بگیرم. یکبار با خودم میگم: خب مگه چیه؟ خیلی از آدما اینقدر هم سخت نگرفتن و خیلی هم خوشبختن. همینقدر ساده و مفید" باز برگشت میدم به همون فکرای هطارتوی خودم که؛ چرا مردم اینقدر سطحی رفتار میکنند و تصمیم میگیرن. چرا اینقدر ظاهری و بی‌فکر عمل میکنن. هرچند که خودم خیلی جاها بی‌فکر و شتاب‌زده تصمیمیای مسخره‌ای میگیرم. 

فکر کنم منم دارم ناخواسته چالش هر روز نوشتنِ فاطمه رو انجام میدم. هر چی که هست، دوست ندارم دیگه ننویسم. 

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

نشانه‌های من؟!

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۴۰۲، ۰۷:۲۷ ق.ظ

ذهنم مشغوله. مشغول به اینکه منو با چی بشناسن. من چی دوست دارم؟ فرشته عاشق لباس‌و کیف‌و‌کفش‌‌و انواع روتین‌های پوستیه. عاشق خودمراقبتی‌و زیباپوش بودن. من ولی اینطور نیستم. آراستگی رو دوست دارم اما نه اونقدر تو فکرشم که از خواب‌و خوراک بیفتم، نه اونقدر رهاش کردم که ژولیده باشم. به هرحال هرکسی علایقی داره. داشتم فکر می‌کردم غیر از چیپس‌ سرکه‌ای‌و قرمه‌سبزی مامان‌و چه‌چه، دیگه چیارو دوست دارم. صبح یاد وبلاگم افتادم. یاد اون بخشِ "درباره‌ی من" که قبلاً نوشته بودم که من چی‌ام. بازش کردم‌و خوندم. دیدم من یادم رفته بود که چقدر عاشق وبلاگ‌نویسی‌ام. عاشق اینجام. عاشق نوشتن. عاشق حتی سطحی نوشتن. عاشق وبلاگم.
خدایا شکرت.

پ.ن: بسته بودن کامتت‌ها رو حمل بربی‌ادبی نذارید. این مدت دچار بحران‌و آشفتگیِ روحی‌ام. درست بشم. با جان‌و دل پذیرای حرفای قشنگتون هستم. :)

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱