اعتکافِ دل

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

33: تو برام مثل ؟!!

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۰۹ ب.ظ

نوشته بود: هرجور که میتوانید ابراز علاقه کنید. بلند به طرف مقابل، به پدر به مادر بگویید دوستت دارم. اگر زبانتان نمیچرخد خودِ جمله دوستت دارم را بگویید، پس از جمله جایگزین استفاده کنید، اما یک اصل مهم را فراموش نکنید" ابراز علاقه کنید تا دیر نشده"!

متن رو که خوندم به فکر رفتم. گفتم شاید بتونم به خجالتم غلبه کنم و بهش بگم دوستش دارم. کمی فکر کردم بعد گوشیو پرت کردم روی ان طرف تخت و بلند شدم. رفتم تو روش واستادم یه نفس عمیق کشیدم و با صلابت گفتم:

میدونی من، من پیاز سرکه ای های مامانم رو خیلی دوست دارم. وقتی میبینمشون چشمام شبیه دوتا قلب گنده قرمز که از هیجان میخواد بترکه و به هزاران قلب قرمز کوچولو تبدیل بشه، میشه! خب راستش تو برام مثل پیاز سرکه ای های مامانم هستی. همونقدر دلخواستنی و جذاب.

یکم قدرت گرفتم باز گفتم:

تو مثل چیپس سرکه ای میمونی یا نه اصلا... اصلا تو قرمه سبزی منی! با شوق و چشمانی ستاره بارون بهش خیره شدم. اما گویا زیاد از ابراز علاقم خوشش نیومده بود. تا شروع کرد با صدای بلند فریادبکشه روی سرم که یک دفعه از خواب پریدم!

پ.ن: شخص توی خواب کاملا فرضی بود:)

تاریخ انتشار:

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

28: صدر درصد!

جمعه, ۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۴۹ ب.ظ

وقتی مامانم داره با اطمینان مثلا از فلان دوستم میگه که اون که اینجور بچه ای نیست! بچه سربه زیر و آرومیه. نه؟! 

من همینجور مات بهش خیره میشم و تمام غلطای دوستم از تولد تا همون لحظه مثل فیلم از ذهنم میگذره. تهش چشمم رو ریز میکنم آروم با شک  و تردید میگم: خوب آره 😅😏😑

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

26: ما به فلک میرویم، عزم تماشا که راست؟

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۳۸ ب.ظ

در این آشفته حالی که سگِ سیاه افسردگی هم بیش از پیش بر کالبد روحی و جسمیم چیره شده، و دائم در طلب یه جام شوکران هستم حالا جام هم نبود من به یک فنجون یا اگر نبود یه ته استکان از این استکان کمر باریکای کوچیک که یک نلبکی با عکس شاه قاجار روشه و توی قهوه خونه ها پیدا میشه هم باشه. که بنوشم و دار فانی رو وداع بگویم، یک هّم و غم منو گرفته که وقتی مردم چطوری به شما بگم مردم؟! به اطرافیانم که نمیگم به اینجا و دوستان مجازیم خبر بدند میمونه بچه های مجازی. خوب اون ها چطوری خبر دار بشند و بیان اینجا بگند و یا اصلا راهی پیدا شد من دم رفتن از جناب عزرائیل فرصت طلب کردم و ایشون بزرگواری نمودن و گذاشتن من اینجا بگم آیا شما باور خواهید کرد؟ یا خیر؟ آخه من خودم باشم باور نمیکنم. چرا؟ چون توی فضای مجازی زیاد بودند بچه هایی که الکی گفتند ما مردیم و این کسی که به شما خبر میده مامانمه و... و بعدا یه وبلاگ دیگه زده و... بگذارید از بحث اصلی خارج نشم. فلهذا همین باعث شده که من تا راهی پیدا نکردم اون استکان کمر باریک نلبکی قجری شوکران رو ننوشم و به فکر راه حل، به زندگی بسیار خوش و خرمم بپردازم با سگِ سیاه افسردگی بسوزم و بسازم :)

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

نعنا

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۴۰۰، ۱۲:۴۵ ب.ظ

اگر نعنا بودم الان در بهترین مرحله زندگیم یعنی شکوفایی بودم :)

پ.ن: نعنای های خونگی مامان🌱

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

13: هوای دلچسب

شنبه, ۲۶ تیر ۱۴۰۰، ۰۲:۳۹ ب.ظ

دو الی سه روزه هوا دوست داشتنی شده. پریروز بارون گرفت، قطره های درشت آب تالاپ می افتادند روی سر صورتم. دیشب ابرهای غرغرو هی غر میزدند و صدای رعد و برق میومد . شب بود تاریک ولی به واسطه رعد و برق یه دفعه ای هوا روشن میشد. الان هوا ابریه. افتاب تیز نمیتابه توی مُخِت و بیرون که میری لازم نیست چشماتو ریز کنی تا بتونی همه جارو ببینی. در تنیجه هوا خیلی خوبه. نمیگم عالی چون هوای عالی برای من آب و هوای پاییزه (آخ چقدر دلتنگ پاییزم) اما توی تیرماه گرم، این هوا نعمت و رحمت خداست. صد حیف اگر تموم بشه، من تحمل دوماه دیگه تا پاییز رو ندارم.

خدایا شکرت💙

تاریخ انتشار:

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

احساسی که باید پنهان شود..

جمعه, ۲۵ تیر ۱۴۰۰، ۰۷:۱۰ ب.ظ

خیلی مشکل است که آدم بخواهد،
تمام وقت مراقب خودش باشد‌، تا آنچه را که احساسش می خواهد به کسی نگوید...‌

• جین وبستر ‌  🍂
 بابا لنگ‌ دراز‌‌

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

آقای کاتبرت... آقای کاتبرت..!!

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ۰۲:۲۲ ب.ظ

رویا پردازی، انگیزه، انرژی، و عشقی که آنه به زندگی داره رو روحم میطلبه.✨🦋😇

آنه شرلی 💚☘️

تاریخ انتشار:
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

کوهِ املت

پنجشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۵۰ ب.ظ

بچه که بودم وقتی توی کارتون ها و انیمیشن ها کوه آتشفشان نشان میدادند، بجای ترس و لرز از مواد مذاب و فکر کردن به اینکه آدم چگونه به زغاله و بعد به پودر آدم تبدیل می شود،به این فکر میکردم که اگر من توی جزیره ای اتفاقی سکونت گزینم و اتفاقا کوه آتشفشان فعالی هم داشته باشد، با این همه املت، منو این همه خوشبختی محاله! گفتم املت شاید فکر کردید از کوه و جزیره چرا رسیدم به املت؟! باید بگویم تصور من از مواد مذاب، اتش و گداخته های آتش نبود بلکه کوه مثل قابلمه ای از املت خوشمزه پُر شده بود. البته فقط تصور بود و واقعیت نداشت اما در همان کودکی از ته ته قلبم ارزویم داشتن کوه املت بود. آن هم با ریحان بنفش. به به. حتی فکرش آدم را از خود بِدَر می کند.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

شروع برای بودن

چهارشنبه, ۱۶ تیر ۱۴۰۰، ۰۶:۲۹ ب.ظ

بنامِ خدا

برای نوشتن، برای خالی کردن اتاقِ ذهن اینجارو انتخاب کردم. نوشتن، دغدغه ها، ثبت روزمرگی و بیان آرزوها و رویاها.

«أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ»
من کارم را به خدا واگذار می‏کنم زیرا که او به (احوال) بندگان بیناست.💚

با اینکه وبلاگِ قبلیم رو دوست داشتم اما فضای وبلاگم حسابی سنگین شده بود.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱