اعتکافِ دل

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

تو بی‌رویایی مطلق دست‌و پا میزنم. نمی‌دونم مشکل کجاست! من هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌تونم بیشتر از یک‌هفته‌ی پیش رو رو تصور کنم. نمی‌تونم رویا ببافم. هدف ندارم. میل بافتنی‌هام رو گُم کردم، نمی‌تونم رویا ببافم. این وضعیت خیلی آزاردهندست. اینکه جز پیش روت رو نتونی ببینی. من کی اینجوری شدم؟ دچار مرگ رویا شدم. من هدفی ندارم. هرچقدر که سعی می‌کنم، تلاشام بی‌فایدست! نمی‌تونم رویا ببافم. نمی‌تونم هدف داشته باشم. انگار هیچی دیگه به وجد نمیاره منو. هیچی اونقدر برام لذت بخش‌و جذاب نیست که بهش فکر کنم برای رسیدن. من میل بافتنی‌هام رو گم کردم، نمی‌تونم رویا ببافم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

همین

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۱۰:۲۲ ب.ظ
من از همه‌ی رویاهام دور افتادم. دور که نه! گم شدم و گم‌شون کردم ولی خیالی نیست.
ولی خب خسته شدم. میدونی تو این سن خسته شدن خوب نیست. ببخشید ناشکری نمی‌کنم. آقای خ میگه: خوشبختی یعنی سلامتی خودت و خانوادت و اینکه می‌تونس غذا بخوری". راست میگه‌ها. امنیت هم همینطور ولی من خستم. تقصیر تو یا منم نیست. نمی‌دونم تقصیر کیه خداجون!
من خستم. دوست داشتن و دوست داشته شدن حدتقل چیزیه که میخوام. یه کار بی درسر و یه لقمه نون حلال. این خیلی سخته، نه؟!
اصلا من خیلی ناشکرم. تو نادیده بگیر.
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

تا ته تهش

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۸:۳۷ ب.ظ
حالا که این زندگیه، می‌خوام تا تهش برم ببینم چی میشه. می‌خوام تا ته این سفرِ تِرن هوایی رو ببینم. تا ته این همه هیجان رو. اگه من انتخاب کردم، اگه من پذیرفتمش، می‌خوام برم تا ته ته تهش.
یه سفر هیجان انگیز بدون در نظر گرفتن بعدش.
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

اواخر فروردین

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۲، ۱۰:۱۷ ب.ظ

~هو النور

دیروز یا شاید هم پریروز حرف از جهان‌گردی زدم. گفتم دوست دارم جهان‌گرد بشم و کل دنیارو بگردم. میم گفت: اسم جهانگردی آوردی، میدونستین اولین جهانگردای ایرانی کی بودن؟"

ته ذهنم رفت سراغ پستای سفرنامه نویسی خانم آرامش. یاد خلاصه‌های سفرنامه‌ی برادران امیدوار افتادم ولی چیزی نگفتم تا اینکه میم گفت: برادران امیدوار. اولین جهانگردای ایرانی بودن." با ذوق خاصی گفتم اره میشناسم‌شون. قبلاً وبلاگی بود که خلاصه‌ی هر بخش رو می‌نوشت و من چقدر اون پست‌هارو دوست داشتم.

میم گفت که کتابش رو سفارش داده و به زودی به دستش می‌رسه. امروز باز دوباره ازم پرسید که کجا با برادران امیدوار آشناش دم و دوباره اسم وبلاگ رو آوردم. برام تعجب برانگیز بود که برخلاف باقی آدم‌هایی که اسم وبلاگ رو می‌آوردم و می‌پرسیدن وبلاگ چیه؟ میم نپرسید! این سوال برام به وجود اومده که می‌دونه وبلاگ چیه؟ ممکنه حتی وبلاگ بخونه؟ کاش من این دفعه پیش دستی می‌کردم و می‌پرسیدم و این فکر که نکنه اون هم تو این فصاست، آزارم نده. گذشته از اینها بهم قول داد بعد از خوندنش بده من بخونم. من حرفی مبنی بر اینکه کتابت رو قرض بده نگفتم ولی خودش بحث رو پیش کشید و خودش قراره بده بخونم. راستش چند وقت قبل دلم هوای سفرنامه خوندن کرد. حس کردم مثل اون خواسته‌های از ته قلبِ کوچیکی هست که یهویی به زبان میاد و یهویی خدا برآورده‌شون می‌کنه و متاسفانه اون جمله‌ی کاش از خدا یه چیز بهتر می‌خواستم رو ابراز می‌کنیم! اما من این جمله رو نگفتم. هرچند که کاش اون چیزای بزرگی که از ته قلبم شوقش رو دارم هم برآورده بشه.

دوست دارم مثل قبل کامپیوترم راه بیوفته و پست بذارم. دائم قالب عوص کنم و قالب ویرایش کنم. یادتون میاد چقدر قالب عوض می‌کردم؟ اما الان هر بار که این قالب رو میبینم، بیشتر می‌خوام ثابت باشه رو وبلاگم. از چینش قالب و هماهنگی‌ای که با عکس درباره وبلاگ هست خیلی لذت می‌برم. برای شما هم همینطوره؟ 

به راستی که وقتی اینیستاگرام رو، این دجال دیو صفتِ بی‌ادبِ شیطان صفت رو چند روزی غیرفعال می‌کنم، چه راحت به کارهام می‌رسم!

باورتون میشه آدمی که برای امتحان‌های مدرسه از استرس می‌مرد و زنده میشد، روز امتحان آیین‌نامه حتی یادش رفته بود که امتحان داره و ساعت هفت و نیم صبح خوش و خرم مثل همیشه آماده‌ی رفتن به سرکار بود؟ به راستی که دنیا و اتفاقاتش چه تغییراتی که توی آدم‌ها ایجاد نمی‌کنه!

همین حین که دارم این هارو می‌نویسم، برادر جان اومد و فالم رو گرفت. اذهان داشت که می‌تونه پیش‌بینی کنه تعداد بچه‌های آینده‌ام رو! گفت: کف دستت رو بیار. مشت کن." و بعد مچ دستم رو فشار داد و گفت: یه بچه، فقط یک بچه داری! 

یادِ بازی‌مون تو داروخانه افتادم. میم گفت: اگر قرار باشه اسم بچه‌هاتون رو از بین اسم داروها انتخاب کنید چیه؟" خودش اسم دوتا داروی گیاهی رو اورد که با گُل شروع میشد. از من پرسید. گفتم: اسم دخترم یاسمین. گفت: پسر؟" راستش چیزی به ذهنم نرسید! آخر گفت: ولی اسم یاسمین از همه قشنگتر بود.

روی دیوار نزدیک چهارراهی که ته خیابان اصلیش به فاصله‌ی دو خیابان می‌خوره به داروخانه‌، تابلوهای خیلی قشنگی زدن. یک بیت شعر عاشقانه و عارفانه. قشنگترینش همون " از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر" بود. مخصوصا اونجا که خودم رو توی عاشقِ آیینه‌کار شده دیدم :))

وبه راستی که آدم با رویا بافی زنده‌ست! و من با رویای چیزایی که عاشقانه در انتظارشونم زنده‌ام. حتی با وجود اینکه میدونم شاید رسیدن بهشون محال باشه یا به ضررم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

حد و مرز

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۴۰۲، ۰۶:۴۱ ب.ظ
فرقِ بینِ وابستگی و دلبستگی چیه؟
اصلاً مرزِ بین وابستگی و دلبستگی کجاست؟
چند وقته درگیر این موضوعم. می‌خوام بفهمم این دوتا رو تا احساسم رو از بلاتکلیفی دربیارم.
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

کمی نفرت پراکنی علیه خود

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۲، ۱۱:۴۳ ب.ظ

امشب حالم خوب نیست. حال روحیم اصلا خوب نیست. حال معنویم اصلاً خوب نیست و بخاطر همون آشفته‌ام. نه اینکه فقط امشب،نه! چند وقته از خودم راضی نیستم. از دست کارام کلافه‌ام. خودم رو نه همه‌اش رو، یه بخشی رو دوست ندارم. از دست خودم عصبانی‌ام. دیگه دست از دعا کردن و التماس دعا داشتن برداشتم. دیگه دوست ندارم به خدا بگم منو به راه راست هدایت کن. فکر می‌کنم باید به حرف مربی رانندگیم گوش بدم. شاید وجه اشتراکی بینِ این دوتا مسئله وجود نداشته باشه ولی ظاهر قضیه این نیست! تو تمام کلاسا مربی‌م میگفت گاز نده. تند نرو." من تند میرفتم. همونجور که تو زندگیم دارم تند میرم. یجاهایی پام رو گذاشتم رو پدال گاز و فشار میدم. پام درد میگیره. از دردِ عضله‌ی پا به خودم می‌پیچم ولی باز همون کارو تکرار میکنم. مربی میگه: باید عادت کنی آروم پات رو از رو کلاج برداری. باید عادت کنی آروم گاز بدی." ولی من؟! من همونطور که تو رانندگی سِرتِقَم تو زندگی‌مم همینم. اعصابم از دست خودم خورده. 

از دستِ کارای خودم خستم. 

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

سرگیجه

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۲، ۱۰:۱۶ ق.ظ

• هو البصیر

ولی میدونین چیه؟ اینکه رُک حرفش رو گفت خوشم اومد.
راست می‌گه که من شخصاً به طرف حرف رو‌میزنم نه پشت سرش و این اخلاقش برام بعد از ۵ ماه ثابت شده.
هرچند که دلگیرم از رفتارش ولی نمی‌تونم متنفر باشم! عجیبه واقعاً! به هرحال تو محیط کاری از این اتفاقات می‌افته. من دل‌نازکم و زود رنج. ولی خب هنوزم حالم یجوریه. بین چنتا حس گیر کردم و نمی‌دونم رفتارم باهاش درست بود یا نه. الان که دارم بررسی می‌کنم شاید یه عذرخواهی بهش بدهکارم. شایدم اون زیاد حرص می‌خوره و منفعت طلبه! چیزی که صدبار بهش گفتم. و البته این رو هم گفتم از تو توقع این حرف رو نداشتم. اما می‌دونید چیه؟ این توقع نداشتن و دل‌شکسته شدن بخاطر اون احساساتِ درگیرِ مربوط به خودشه. آدم از کسی که خوشش میاد نه لزوماً عاشق باشه و یا فلان و بهمان، نه! صرفاً خوشش بیاد، توقع ملایمت داره نه رُک گویی. اگر مثل بقیه بود شاید اینقدر اذیت نمی‌شدم!
چمی‌دونم اصلاً! قصیه که فعلا حل شده‌ست. مونده احساساتِ من و اینکه ازش عذرخواهی ریزی بکنم یا نه. نمی‌خوام فکر کنه حق با اونه. چون من گناهی این وسط نداشتم و فقط وسط بازی قرار داده شدم.
سرگیجه گرفتم از بس که مدام به این موضوعات پیش اومده فکر کردم. من آدمی‌ام که فقط بلدم بقیه رو نصیحت کنم.
دو روز پیش که با الهه حرف می‌زدم در راستای توضیح اون حرکت [اینجا بیانش نمیکنم چون زشته و عیبه ولی تو کانال گفتم] گفت اشتباه کردی. هرچند درکم کرد و خندیدیم به این کار. گفتیم شاید حسادت برانگیزانه باشه. اما حس میکنم یه رفتار بچگانه‌ای بیش نبود.
نمی‌تونم افسار احساساتم رو مهار کنم و این خیلی اذیتم می‌کنه. امروز سراپا استرس و هیجانم تا ببینم چه رفتاری خواهم داشت و خواهد داشت.
ولی خب این قهر و دعوا و آشتی و شوخی، متفاوت‌ترین مدل بود تو زندگیم. چون از داد و بیداد خوشم نمیاد. واقعاً همیشه همینطور آروم حرص آدم رو درمیاره؟ و اینطوریه که نمی‌ذاره آدم باهاش قهر باشه. مدام حرف می‌زنه. هرچی سعی میکنم حرفی نزنم آخر اونی که داره میگه و میخنده ماییم! دلم می‌خواد بزنم تو دهنش. هوف...

می‌ترسم کسی متوجه احساساتم نسبت بهش بشه و این من تنم رو به رعشه می‌ندازه.
خدایا منو از این کلنجارایی که با خودم دارم نجات بده که دیوانه شدم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

جمع بندیِ ۱۴۰۱

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۴۰۲، ۱۰:۲۳ ب.ظ

•هوالنور

سلام و سال جدیدتون مبارک :)

همین چند وقت پیش تو کانال نوشتم که" ولی من فکر می‌کنم اینکه الان وارد اسفند ۱۴۰۱ شدیم و ۱۴۰۲ از رگِ گردن نزدیک‌تره، دروغ سیزده‌ست!" و خب دیدم که هیچی تو این دنیا دروغ نیست. راستش دنیا دروغ‌گو نیست. همیشه حقیقت و واقعیت رو با تمام زشتی‌و پَلَشتی می‌کوبه تو صورتت! هرچند بگذریم از زشت نوشتن و دل‌و روده‌ی دنیا رو بیرون اوردن.

۱۴۰۱ برای من سال خوبی بود. من بازم دانشگاه رشته‌ای که می‌خواستم تو دانشگاهی که می‌خواستم قبول نشدم. با تمام وجود تجربه‌ی سومین شکست رو چشیدم. حال بدی که نیمه اول سال داشتم. جونی نه تو بدنم بود نه روحم. ثبت‌نام تو دوره تکنسین و گذروندن دوره‌ی آموزشیش برام مثل یک معجزه و اتفاق دور از انتظار بود! یک سرندیپیتیِی دوست داشتنی که سرندپیتی اند سرندیپیتی شد. باز شدن پام به داروخونه. کار کردن و پول درآوردن. آشنا شدن با آدم‌های جدید. عاشق شدن! هرچند که نمی‌گم که عاشق شدم ولی خب قلبم که لرزیده. احساساتم نسبت به یک نفر رقیق شده و دارم لحظه‌ها و هیجانات و احساس‌های جدید و قشنگ درعین حال دردناکی رو تجربه می‌کنم. مسیر زندگیم اون چیزی نشد که پارسال دم سال تحویل بهش فکر کردم. هرچند یادم نمیاد چی بود تصورم ولی خب میدونم کلیت دعام چی بوده. آرزوها و اهداف تکراری که هنوز تعدادی‌شون تکراری‌ان. تعدادی‌شون از بین رفتن. دوست داشتن امسال رو. از نظر اجتماعی سال خوبی برای این کشور نبود ولی برای خود من اتفاقای دلخوش کننده‌ای افتاد. من ناشکری می‌کنم. شب سال تحویل همین پریشب بجای شکرگذاری از خدا بابت اینکه پارسال دعا میکردم موقعیتم تغییر کرده باشه سال بعدش، و خب این اتفاق افتاده بود ولی با این وجود تو حال بدی بودم و اصلا سال تحویل بیدار نبودم. دلخور و عصبی و ناراحت و پر از بغض و استرس. اما الان دیر نیست برای تشکر از خدا. مچکرم که حضور ائمه و خدا تو زندگیم امسال پررنگ‌تر شده بود. متشکرم که بدون اینکه حالیم باشه و بفهمم عین کور و کرها خدا چیزایی رو بهم داد که حتی فکرشم اگر می‌کردم تو آسمونا از شدت خوب بودنش بودم ولی الان که دامشون دائم حرص می‌خورم و خودم رو اذیت می‌کنم.

یکی دیگه از چیزایی که امسال برخلاف سال قبل تو روحیاتم تغییر کرده بود، نظرم نسبت به ازدواج بود. الان شاید جزو علایقم باشه. نمی‌دونم که هنوز به بلوغش رسیدم یا نه ولی خب تو وجودم چیزی میگه دیگه دوست ندارم خونه بابام باشم. دلم زندگیِ مستقل خودم، کنار کسی که دوستش دارم و شریک خوبی برای زندگی هست رو می‌خواد. 

یادمه یکروز یکی از آشناهامون که سرکار میرفت و دستش تو جیب خودشه گفت از صبح سرپام و یه دقیقه ننشستم. اینقدر خستم که خدا میدونه" با خودم‌گفتم یعنی خدایا میشه یک روز منم اینقدر کار کنم و خسته بشم؟" الان دقیقا همینم و با تمام وجود از خدا مچکرم که به حرفم گوش کرد.

خداروشکر میکنم. خداروشکر میکنم. از وجود خودش تو زندگیم. از کسایی که دستم رو گرفتن و رهام نکردن. از امام رضای مهربونم. از امام حسین عزیزم. از نکاه قشنگ همشون تو زندگیم.

متشکرم از خدا بابت تجربه کردن اتفاقای خوب. خنده‌هایی که نصیبم شد. از بودن کنار آدم‌های جدید و خوب. از عاشق شدن. از این حس قشنگ. خدایا شکرت که این سال جدید گذشت و کنار خانوادم صحیح با دوستای خودم صحیح و سالم بودیم. 

الان هم دارم بیهوش میشم اما مهمون داریم. فرداهم که روز اول ماه رمصون هست و به به اصلا :)))

عیدتون مبارک. امیدوارم سال جدید پر از سرندیپیتی‌های قشنگ و دوست داشتنی باشه برامون. :)))

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

بدویین بیاین که اومدم :|

شنبه, ۲۷ اسفند ۱۴۰۱، ۱۲:۱۲ ق.ظ

چند وقته که نمی‌تونم تو وبلاگ بنویسم. خیلی دلم تنگ شده برای اینجا ولی از اونجایی که سرم شلوغه و وقت کمی دارم هم خیلی کم وبلاگ‌هارو میخونم هم پست نمی‌ذارم. 

ولی همچنان تو کانال تلگرامم هستم و پر قدرت پست می‌ذارم. 

لینک کانال رو اون بالا  گذاشتم چون نمیشه اینجا لینک رو کپی پیس کرد :!

سپاس.

عیدتون هم پیشاپیش میارک.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

آرزوها

سه شنبه, ۹ اسفند ۱۴۰۱، ۱۰:۵۰ ب.ظ
در آستانه سال جدید، همین الان که داشتم ظرف می‌شُستم و با خودم و خدا غُر میزدم و آرزو میکردم‌و دعا میکردم، یهو به این نتیجه رسیدم که آرزوهام چقدر متفاوت شدن! شاید ربطی به در آستانه سال جدید نداشته باشه ولی احساس میکنم استارت تغییراتم از در آستانه سال جدیدِ سال قبل خورده شد. شاید هم از چندین ماه پیش. شاید پس از اون همه گریه بعد نتایج کنکور! به هرحال. الان حس کردم دلم چیزایی رو می‌خواد که قبلاً ازشون فراری بودم. این نرگس رو دوستش دارم. کمی بالغ‌تر شده نسبت به قبلش. این تغییراتِ درونی و سلیقه‌ای برام لذت بخشه. من یک درس گرفتم اون هم اینکه هیچ وقت با اطمینان کامل درباره چیزی که در حال دوستش دارم و یا خواهانشم یا ازش متنفرم یا فراری، نظر ندم. تغییر ذائقه و سلیقه توی ورود به دهه‌های مختلف زندگی این رو بهم نشون داده.
حس میکنم اگرچه ۱۸/۱۹ و ۲۰ سال من نبود ولی ۲۱ شروع اتفاقاتِ متفاوت و خوب یا معمولی هست برام.
این دگرگونی احساساتم و بالا پایین شدن عقیده‌هام، برام لذت بخشه.
دارم به دهه ۳۰ زندگی فکر میکنم. یا نه! بعد از ۲۵ سالگی! الان از چی فراری‌ام؟ چی برام بی‌اهمیته؟ شاید تو ۲۵ سالگی حکم مرگ و زندگی رو برام داشته باشه!
کتاب ویولون زن روی پل رو امشب تموم کردم. این کتاب نمی‌تونم بگم زیاد، بگم ۱۰۰درصد ولی یک بینش جدید رو در من ایجاد کرد. یک پنجره از یک زاویه‌ی دیگه به مسئله اعتیاد. نمی‌دونم دربارش خواهم نوشت یا نه! این مدت که کامپیوترم در واپسین لحظات زندگی خودش قرار داره و تقریباً مرگ مغزی شده، من دستم مونده تو گل. حوصله‌ی نوشتن با کیبورد گوشی هم در من نیست و البته خستگی هم بی‌تاثیر نیست. اما چه میشه کرد؟
سکوت و صبر :))
سکوت و صبر :))
یک قسمتی از این کتاب یکی از شخصیت‌ها این آیه از قران رو بیان کرد: " به راستی آن‌هایی که گفتند پروردگار ما الله است و در این راه استقامت ورزیدند، بر آن‌ها فرشتگانی نازل خواهد شد تا نترسند و محزون نباشند و..."
قسمت استقامتش رو دوست داشتم. شخصیت‌ توی کتاب از این حرف زد که خدا نگفته افرادی که باهوش‌ترن یا ثروتمندترن یا زیباترند! بلکه گفته کشانی که استقامت ورزیده‌اند! پس رمز موفقیت دو چیزه؛ یکی ایمان و یکی استقامت در راه ایمان."
من جون گرفتم از این حرف. از این آیه. :)))
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱