اعتکافِ دل

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

403:فراموشی

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۴۰۳، ۰۵:۳۷ ب.ظ

~هو الحافظ

 چند وقتیه که دچار فراموشی‌های مکرر میشم. نمی‌دونم بخاطر عدم توجه کاملم به موضوع هست یا چیز دیگه‌ای؟! چند بار اتفاق افتاده موضوعی که میخواستم به کسی بگم یا کاری انجام بدم یا حتی چیزی رو به کسی یادآوری کنم اما کاملا از یادم رفته و بعد از چندین روز به یادم اومده. این مسئله داره اذیتم میکنه. یکبار یکی از همکارام به شوخی گفت: یکم نروزان بخور، جینکورایی بخور تا حافظه‌ت تقویت شه". و من وقتی دچار فراموشی میشم یاد این حرف همکارم می‌افتم و میخوام خودسر قرص تقویتی حافظه مصرف کنم  که خب الحمد الله خوب یا بد همونم یادم میره! :/

رمز ورود وبلاگ قبلی بیان رو یادم رفته. من همه‌ی پسوردهام رو جایی یادداشت میکنم یا حتی یک فایل فشرده از اسکرین پسوردها و نام کاربری‌هام توی کامپیوتر و گوشیم دارم اما چند وقت پیش که میخواستم وارد وبلاگ قبلی بیانم بشم، میزد رمز اشتباه. هرچقدر فراموشی رمز عبور زدم و ایمیل فرستادم و انواع رمزهای عبوری که به ذهنم میرسید رو زدم باز هم نشد که نشد! عجیبه چون با گوشیم وارد پنل کاربری وبلاگ قبلیم شده بودم و رمزش ذخیره بود و هیچ وقت عوضش نکردم اما الان با گوشی هم که وارد میشد میزنه اشتباه! حسابی ناراحتم از این موضوع و نگران نوشته‌های قبلیم.

دو سه هفته پیش که همین ماجرای رمز عبور و وبلاگ قبلیم اتفاق افتاد قبلش به وبلاگ ارشیو بلاگفام سر زدم. شروع کردم به خوندن پستای دوره‌ی نوجوونیم و چقدر یادش بخیر بود که میگفتم. خوشحالم. چون وقتی اون نوشته هارو مینوشتم به این روزا فکر میکردم. به روزایی که قراره بعد از چند سال نوشته های قدیمیم رو بخونم و بگم دیدی شد؟! دیدی چقدر تغییر خوب داشتی؟!  حتی الان هم برای آینده مینویسم. برای آینده‌ی خوبی که قراره این نوشته‌ها رو بخونه و لبخند به لبش بیاد.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

برگ اول 403؛ ریسه‌ی اهداف

پنجشنبه, ۲ فروردين ۱۴۰۳، ۰۵:۵۹ ب.ظ

~ هوالحافظ

بهار زیباتون مبارک و انشاءالله سال 403 به سرسبزی و زیبایی بهار باشه.🌱

یکی از اهداف سال جدید که اولین قدم برای تحققش میشه این پست، اینکه میخوام بیشتر بنویسم. فضای تلگرام و اینیستاگرام به خصوص اینیستاگرام هیچ وقت جای صمیمیت و حال خوب و نوستالژی‌ای که توی وبلاگ داشتم و دارم رو نمیگیره. حالا که سال جدید شروع شده وقتی به نوشته‌های سال 402 نگاه کردم و دیدم از اتفاقات چقدر کم نوشتم، وجودم حسرت شد از ننوشتن‌ها. خوندن نوشته‌های قدیمیم گرد و خاک رو مغزم رو میزنه کنار و حافظه‌م رو مجبور میکنه به راه کار کردن.

چیزی که ادم رو سرپا نگه میداره امید رسیدن به اهدافیه که تمام آینده‌ش رو در برگرفته. امروز بالاخره دست به کار شدم و چراغ ریسه‌ایا رو زدم به دیوار، اتاقم رو مرتب کردم، میزم رو مرتب کردم و یه سرو سامونی به قفسه‌ی کتابام دادم، اهدافم رو نوشتم و برنامه ریزی کردم برای سال پیش رو.

از زمانی که وقتم بجای گشتن توی وبلاگ، صرف گشت زدن توی اینیستا شد، احساس میکنم مغزم خالی از کلمه‌ست. اینیستاگرام ذهن رو کال میکنه. تصویر به خورد مغز میده بدون متن و قدرت خوندن و تفکر رو از آدم میگیره. شدم مثل یک نوآموز زبان فارسی که باید تک تک کلمه‌ها رو فرا بگیره و معنا کنه و به خاطر بسپره. نوشتن از زندگی و روزمرگی و احساساتم، باعث میشد مغزم ورزیده بشه برای حرف زدن و تامل اما به لطف اینیستاگرام طاقتم برای خوندن و تامل کم شده، در ثانی هیچ کجایی اونقدر که اینجا خودم بودن رو حفظ میکنم، این اجازه رو بهم نمیده.

خدایا مارو در رسیدن به اهدافمون کمک کن و نذار اهداف دنیا جای تلاش برای رسیدن به هدف اصلی زتدگی‌مون رو بگیره.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

سال "سرندیپیتی"گونه

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۲، ۱۰:۴۴ ب.ظ

~هوالنور

هنوز باورم نمیشه که سال به اخر رسیده. چیزایی که قراره بنویسم شاید با چاشنی جملات کلیشه‌ای همراه باشه ولی برای من عمری بود که گذشت و بصورت کلمه به این شکل شد. اونقدر این یکسال اتفاقات بد و خوبی رو گذروندم که تا قبل از اون ذره‌ای از مغزم چنین اتفاقات و تجربیاتی نمیگذشت. تلفیق غم و شادی بود اما زور شادی‌ها و اتفاقای خوب از غم‌هام بیشتره! هرچند که یادآوری خاطره‌های خوب بغض میشه بیخ گلوم و میخواد خفه‌م کنه. دل تنگ میشم برای روزای خوبم، برای احساساتی که تجربه کردم، برای خنده‌هایی که عمیق بود و دیگه بعد اون تکرار نشد. حسرت چیز خوبی نیست که از گذشته مونده رو دلم. گاهی وقتا میگم کاش اینطور نمیشد! این جدایی و تلخی‌ها فقط برای این بود که تجربه بگیرم برای زندگی؟ پخته بشم که مبادا خام از دنیا نرم؟

هنوزم به احساساتی که تجربه کردم فکر میکنم. میدونید همه چیز مکمل هم بودن، دستاوردای جدید مستلزم از دست دادن یه سری چیزایست و اینو با گوشت و پوست و خونم لمس کردم. باید برای روزای خوبم یه مکمل از جنس روزای بد میبود تا خوشی نزنه زیر دلم که یهو مغرور بشم و از هدف اصلی زندگیم غافل!

این روزای آخر سال،این ماه‌های آخر جز رخوت و خستگی روحی ناشی از غم از دست دادن یه سری چیزا، احساس دیگه‌ای نداشتم. به اهدافی رسیدم که تا پارسال حتی تصور رویا دیدنش رو هم نداشتم چه برسه به رسیدن و لمس کردنش، اما چیه این آدمیزاد؟ ناسپاس و ناشکر و زیاده خواه! زیاده‌خواهی من زبونزده تو خانواده. به خاطر این اخلاقم هر دم شرمنده خدام. با تمام وجود بابت موفقیت‌هام ازش سپاس گذارم و شرمندم که به هیچ وجه بنده‌ی خوبی براش نبودم.

آرامش رویایی بود که دنبالش بودم. من به آرامش رسیدم، از اون آشوب و تشویشی که زندگیم رو بهم ریخته بود جدا شدم و الان کنار دیوار آرامش سایه گرفتم. اتفاقات خوب زندگیم به معجزه شبیه بود و من باید سپاسگذار این معجزه باشم.

یه زمانی میخواستم عنوان وبلاگ رو به "سرندیپیتی" تغییر بدم چون معنای این کلمه برام الهام بخش بود. سرندیپیتی‌های کوچیک و بزرگ برام اتفاق افتاد و میخوام اسم سالی که گذشت رو این بذارم.

 از تکرار این کلمه خسته‌م ولی چه میشه کرد جز برای بیان حرفام؟ کلمه‌ی احساس و احساسات شده پر تکرار ترین واژه‌ی نوشته‌هام اما باید ازش گفت.

احساساتم رو نمیفهمم. درک نمیکنم که دقیقا چمه؟ نمیدونم احساس در قبال اون فرد در چه حالتیه و اصلا باید چه اسمی روش بذارم؟ تنفر؟ خشم؟ دلتنگی؟ عشق؟ وابستگی، دلبستگی، حسادت؟ تلفیق تمام اینا به علاوه‌ی یک دنیا دلخوری. گاهی وقتا فکر میکنم دلتنگشم ولی با این وجود نمیتونم بپذیرمش. بی اعتنام ولی پیگیر. گاهی عصبی و متنفر.

یکی از تجربیاتم شد بی‌اعتمادی نسبت به همه. همکار و دوست و غیره و غیره فقط همون دور خوبن. من حامی‌های اصلی زندگیم رو دیدم. حمایت خانواده، آغوش خدا، دست اهل بیت(ع). چقدر خوشحالم ازین بابت. چقدر خوشحالم که حمایت چنین کسایی رو دارم. یک دیالوگی بود از حسن معجونی که دقیقا نمیدونم مال کدوم فیلم بود ولی خیلی قشنگ میگفت (نقل به مضمون): همه‌ی آدما یه روزی میخورن زمین، ولی فقط اونی میتونه دوباره سرپا شه که کلک تو کارش نباشه." سعی میکنم کلک تو کارم نباشه که اگر زمین خوردم بتونم پاشمغ بتونم حمایت حامیان بزرگم رو داشته باشم.

الان خستم. خسته‌ی آخر سالی یه آدمی که یکسال پر زحمت و هیجان‌انگیزی رو پشت سر گذاشته و باید تا قبل سال تحویل همه‌ی اینارو بذاره تو دفتر 1402 و این دفتر رو ببنده.

بریم برای برنامه‌های جدید و هدفای دور :))

ذوق دارم برای شروع جدید، برای اتفاقات خوبی که قرار برام بیوفته. من یک انسان امیدوارم حتی اگر انگیزه‌م به درجه‌ی صفر برسه چون امیدم به خداست، تنها کسی که با وجود بی‌وفایی‌های این عبد نا عبدش، همچنان عاشقانه به آغوشش کشیده.

عیدتون مبارک و سال جدیدتون پر از اتفاقات سرندیپیتی‌وار :)🌱

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

سه حرف

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۲، ۰۵:۳۰ ب.ظ

فکر میکنم بهتر باشه کتابای کتابخونه رو در اولین فرصت مثل فردا پس بدم و چشام رو روی قفسه‌ی پیشنهادی ببندم و بیام ببیرون بدون به امانت گرفتن کتاب جدیدی. بعد هم بشینم کتاب‌های نصفه نصفه‌م رو تموم کنم.

فقط یه مادره که بعد اینکه تماس گرفت باهات بدونه کجایی؟ رسیدی یا نه، و تو بی‌حوصله و شلوغ جوابش رو میدی بعد هم برای عذرخواهی داستانِ چرا بداخلاق بودی رو تعریف می‌کنی در جواب میگه: من فقط برام مهم بوده که تو سالم رسیده باشی و بگی سالم رسیدی! حتی اگر فحشم بدی.

امید و انگیزم بالا رفته. حالم خوبه. آرامش دارم و قلبم آرومه. حس می‌کنم این همون آرامش بعد از طوفانه.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

ما را خیالی نیست جز حسرت گذشته

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۲، ۰۴:۱۹ ب.ظ

یه زمانی خوشحال بودم که هیچ گذشته‌ی غمناکی برام وجود نداره تا غصه بخورم و درگیرش باشم. وقتی میگفت: کاش هنوز بچه بودم! کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم." میگفتم: غم گذشته رهات نمیکنه. چقدر درگیر گذشته‌ای رهاش کن بره. درگیر الان باش، درگیر آینده." چون خودش بخشی از حال و آینده‌ی قشنگی بود که من داشتم ولی الان، الان که هیچ کدوم ازون لحظه‌های قشنگ و خوب و خوشمزه موندگار نبودن و آینده‌ی قشنگ تصوراتم، ویران شد؛ الان منم درگیر گذشته‌م. گذشته رهام نمیکنه، لحظه‌های خوب، کودکی، بی خبری و تفکرات سبک سرانه‌ی کودکی، رویاهای قشنگی که داشتم و تصوراتم راجع به زندگی، عشق، آدما و آینده، همه و همه مثل یک طناب کِنِفی سفت که ریشه ریشه‌هاش از حسرت تک تک اتفاقای گذشته و خوشی‌های گذشته ساخته شده، رهام نمیکنه، با شدت منو به سمت عقب میکشه و از رفتن به جلو و رهایی دورم میکنه. الان بهتر درکش میکنم. حسرت خودنش برای کودکی برام بی معنی بود ولی الان میفهمم کودکی یک بیخیالی و حال خوب سوای این زندگی تلخ بزرگسالی داشت. چیزی که هیچ وقت تصورش رو نمیکردیم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۲، ۱۰:۵۶ ب.ظ

~ به نام تسکین دهنده‌ی قلب‌های شکسته

اتفاقی نوشته‌های پارسالم رو میخوندم. به وضوح امید و انگیزه رو توی نوشته‌هام میبینم. اون عشقی که نسبت به زندگی و آینده تو تک تک پستام رو به فزونی داشت و حال خوبی که اون روزا تجربه میکردم، اینقدر شیرین بودن برای من که هنوزم وقتی میخونمشون، نرگس خوشحال اون روزها رو میبینم، برق چشماش رو، تپیدن قلبش رو، لبخند رو لبش رو، انگیزه و هیجاناتش رو! الان که نسبتا به یک نقطه‌ی ثابت رسیدم بعد اون تلاش و بدو بدو، الان که مثل اون روزا تو بلاتکلیفی و سرگردونی دست و پا نمیزنم اما؛ خوشحال نیستم! آرامش دارم و قلبم آرومه به نسبت اون روزها که گاهی چنان استرس و دلشوره بهم غالب میشد ولی خوشحال نیستم. آرومم و بدون استرس، آرامش دارم و نگران نیستم اما خوشحال نیستم! امید چیزی هست که هیچ وقت ازش دست نکشیدم چون ایمانم به بودن خدا و اینکه منو رها نمیکنه، این اجازه رو بهم نداد تا ناامید بشم اما انگیزه اون چیزیه که جای خالیش شده یک حفره توی وجودم. به یه موفقیت‌های نسبی که قبلا تو رویا نمیدیدم ولی آرزوش میکردم رسیدم ولی چیه این آدمیزاد؟ چرا باز هم خوشحال نیستم؟

راستش میخوام یه اعترافی بکنم اینجا و میترسم خدا باهام قهر کنه بعد اینهمه بغل کردنم تو سختیا و بلند کردنم بعد هر زمین خوردن، میترسم ازم ناراحت بشه ولی چه کنم که این حقیقت احساسات آدمیه که خودش تو وجود نا آروم و کمال طلب این مخلوق ضعیف و رنجورش قرار داده؛ عشق!

همین واژه‌ی ژرف و دردسرساز باعث شده حالم چنین باشه؟ چون تجربه‌ی متفاوتی از هر نوع خوشی و بدی بود.

از وقتی یادم میاد شاید مثلا بعد آخرین باری که خونه بالشتی ساختم یا آخرین باری که با دوستم لباس شبیه لباسای سنتی سریال‌های کره‌ای درست میکردیم و خودمون رو جای شخصیت فیلم‌ها جا میزدیم، شاید بعد آخرین باری که تاب بازی کردیم و ذوق لباس عیدمون رو داشتیم، نمیدونم یک جا بالاخره یک جا میون همین آخرین دفعه‌ی خوشی‌های کودکی وقتی به اینده فکر کردم و ترس آینده برم داشت و کَکِ رویای چطور ساختنش افتاد به جون مغزم، تا همین لحظه تمام زندگیم منتظر آینده بودم. آینده‌ای که قراره یک روز بیاد و زمان همونجا متوقف بشه. بدون فکر به آینده‌ی دیگه‌ای، بدون برنامه ریزی براش بعدها،همیشه منتظر اون خوشیِ از ته دل بودم، اون لحظه‌ی پر ارامشی که کل زندگیم منتظرش بودم و نمیدونستم چی هست، همیشه تو رویاهام یه تصویر مبهم از یه روز خوش که نتیجه‌ی پایان تمام انتظارا و بدو بدوهاست، بودم تا اینکه مزه‌ی عشق رو اولین بار چشیدم. اون لحظه‌ای که یه گفتگوی ساده در حد سلام بود، اون موقعیتی که حتی بوی عطر کسی که دوستش داشتم زیر دماغم میپیچید اون خنده از سر یه اتفاق ساده، اون لحظه‌ها همونجایی بود که منتظرش بودم. زمان همونجا متوقف میشد. توی همون ثانیه لبخند توی همون چند دقیقه‌ی بودن کنارش. انگار آینده گذشته و حال همین لحظه بود. گویا رسیده بودم به نقطه‌ی اوج! وای امان که نمیتونم توصیف کنم اونچه که بهم میگذشت رو! من تمام خوشی‌های از ته قلبم، تمام اونج شادی و ارامش و محبت خدارو اون لحظه حس میکردم. نمیتونم اونطور که باید توصیفش کنم چون فکر کردن درباره این احساس بقدر کافی سخت هست چه برسه به توصیفش! حالا بعد سقوط از اون قله‌ی مرتفع، تمام خوشی‌ها مثل فتح یه تپه‌ست. نمیدونم ولی امیدوارم دوباره تجربه کنم اون اوج و صعود رو. فقط خدا حال دلشکسته‌های عاشق رو میفهمه میدونه همونطور که حلاوتش بهشتیه، تلخیش چه زهر جانسوزیه.

امیدوارم یک روز به این حرفا بخندم و بگم دیدی بهتر از اون لحظه‌هارو تجربه کردی!

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

ماه تغییرات

جمعه, ۲۹ دی ۱۴۰۲، ۰۸:۴۵ ب.ظ

~ هوالنور

یک ماهی از نوشتن آخرین پست وبلاگم میگذره و تو این یک ماه اتفاقات عجیب و دردناک و حتی خوبی افتاد. اتفاقاتی که فکرشم نمیکردم چه اون دلیل لبخندم یا اتفاقی که باعث اشکم شد.

محل کارم رو عوض کردم. با چنتا از همکارام به مشکل برخوردم بخاطر یه مسئله‌ی ساده‌ی کاری. مشکلی که قبل از حضور من تو اون داروخونه بود و به قول یکی از بچه‌ها از مشکلات ثابت یک داروخونه‌ی شبانه روزی هست و خواهد بود. اما خب آدمایی که یکسال و نیم باهاشون نصف روزم رو گذروندم و مورد اعتمادم بودنٍ و لحظه‌های خیلی خوبی رو کنار هم تجربه کرده بودیم سر این اتفاق کوچیک که دست من نبود رفتارای خیلی بدی نشون دادن. حالا بگذریم که با چه حال بدی ازونجا اومدم بیرون و چقدر این مدت گریه کردم و حالم بد بود و حتی الان که یادآوریش میکنم بغض مزخرفی میاد میشینه بیخ گلوم. بگذریم که همه‌شون متوجه رفتارشون شده بودن و عذاب وجدان رهاشون نمیکرد! بگذریم از اتفاقاتی که سرمنشائش از حرفا و رفتارای کسی بود که دوستش داشتم و خیلی پنهانی عاشقش بودم. بیرون اومدن من از اون داروخونه نه فقط ترک محل کاری که باهاش یه عالمه حس و تجربه‌ی جدید رو چشیده بودم و چیزای خفن و خوبی یادگرفته بودم، با ادمای خوبی آشنا شده بودم و درسای خوبی گرفتم، بود بلکه رو شدن ذات واقعی کسی که دوستش داشتم و شکستن عمیق قلبم از اون فرد بود. محبتی که سرد شد و شاید تنفر جای اون رو گرفت. ازحق نگذریم چنتا از همکارای خوبم هنوز که هنوزه باهاشون در ارتباطم و چون این داروخونه و اون داروخونه نداریم و هردو متعلق به یک نفره، بهم سرمیزنن و از احوالم هم جویاییم. معرفتی که این سه نفر نشون دادن و حمایت‌های دکتر از من و اینکه درک میکرد چقدر اذیت شدم و اینکه هنوز اذهان داره، من خیلی نیروی خوبی براش بودم و کاش برگردم، باعث میشه حالم خوب بشه. محل کار جدیدم یک چهار راه با داروخونه‌ی قبلی فاصله داره. اینجا چهار نفریم. یه سری تفاوت‌های بزرگی با اونجا داره. یکسری خوبی‌هایی اونجا داشت یکسری خوبی اینجا. من هنوزم دلتنگ اونجام. هنوزم یاد آوری خاطرات خوبم چشام رو اشکی میکنه، هنوزم قلبم برای اونجا فشرده میشه و وقتی به ته این فیلم میرسم و اتفاقای که افتاد سر یه مسئله‌ی ساده و بی‌اهمیت باورش برام سخته اونچه که گذشت. دوست ندارم بگم چیه و وارد جزئیات بشم. به هرحال که گذشت. همه‌ی اینا باعث شد درسای بزرگی از زندگی بگیرم. اعتماد نکردن به آدما و بی تجربه بودن در شناخت آدمها ازون یادگیری های دردناک زندگیم بود.

و البته عوض شدن محل کارم باعث شد سختیم دو چندان بشه. روزی چهاربار در رفت و امد بودم به سرکار و نبود وسیله‌ی رفت و آمد و یه سری چیزای دیگه باعث شد هر دفعه بغض کنم. چقدر اعصاب خوردی و حال بد تجربه کردم که کم و بیش هنوز هست. فقط خدا از همه چیز خبر داره و همه چیز رو به خودش سپردم چه داوری بین من و اون آدما و چه سختی‌هایی که کشیدم.

اتفاق دوم خریدن ماشین بود. با پس اندازهام و کمک‌های مامانم تونستم ماشین بگیرم. نه خیلی مدل بالا و فلان و بیسار ولی یه وسیله مناسب شرایطم. شاید اگر از اونجا بیرون نمیاومدم حالا حالاها کار داشت که ماشین بخرم و بتونم از اسنب و پول تاکسی و غیره خلاص بشم. این اتفاق باعث شد به یکی از اهداف کمی دورم برسم. اتفاقای خوب و بودن کنار آدمای خوب نتیجه‌ی اومدن به اینجا بود. اما دلتنگی اون چیزیه که منو رها نمیکنه. گاهی فکر میکنم عشق اون فرد هنوز آتیشش خاموش نشده. توقعی که از اون فرد تو ذهنم ایجاد شده بود و کارهایی که کرد قلبم رو عمیق درهم شکست. حس میکنم درباره این موضوع باید یه پست جداگانه‌ای بنویسم. خیلی طولانی و حوصله سر بر.

و اما چالش‌های رانندگی که به عنوان یک تازه‌کار باهاشون روبروام!😅

 کوبیدن ماشین به در و دیوار! و دغدغه‌ی جا پارک ماشین داشتن. خودتون بهتر میدونید که جلو داروخونه‌ها همیشه جا پارک نیست!

و این یه توضیح کلی از اتفاقاتی بود که این یکماه برام افتاد.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

یک به یک پیش بریم

چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۲، ۰۹:۵۹ ب.ظ

~هوالنور

بعد از چند وقت منفعل بودن نسبت به یادگیری، بالاخره رفتم سراغ یکی از اهدافی که قبلا جزو آرزوهای خرده پام بود. نمیگم چیست و کیست و چگونه تا زمان نتیجه! اما محرک اصلی من "پنج نقطه"* بود. شاید  حسادت چاشنی ویژگیِ باید بهترین باشیِ وجودم شد که موتور انگیزه‌م رو روشن کرد. اما خب خوشحالم که میتونم به سمت اهدافم بهتر قدمای بهتری بردارم.

حالم خوب نبود. دیروز زنگ زده بود بعد مدتها. جویای احوالش شدم که چرا جواب تلفن‌هام رو نمیداد و گفت گرتار این ویروس جدید پاییزی شده. جویای حالم شد و گفتم که چیزی بر وقف مراد نیست! اون چیزی که فکر میکردیم داره مسیر پیشرفت رو طی میکنه، یهو خورد به دور برگردون و سر از یه جاده‌ی خاکی بی آب و علف در آورد. یکم حرف زدیم و گذشت که امروز با زنگ زد. گفت نتونستم طاقت بیارم. حس کردم خیلی رو به راه نیستی." راست میگفت. یکم از سفره دلم رو باز کردم. گفت دیدی نگرانیم بی علت نبوده؟!

چند بار ازم تعریف کردن. سر در جیب فرو برده و با خجالت گفتم: من همه رو مدیون آموزش‌های استادان بزرگی چون شما هستم." خندیدیم ولی شوخی نبود هرچند با طنز همراه بود. من بهشون میگم شیفت یادگیری. همه چیز رو تو این شیفت یاد میگیرم. کارم سخت‌تره و حجم کاری که انجام میدم با شیفت دیگه قابل مقایسه نیست ولی خوشحالم که بهم جرئت و جسارت اشتباه رو میدن. هیچ وقت منو نادیده نگرفتن و بهم اجازه دادن اشتباه کنم. ولی امان از شیفت دیگه! اونی که فکر میکنه استادیه برای خودش جز طبل تو خالی هیچی نیست. شایدم حرصش میگیره که هیچ وقت برای کمک و یادگیری روش حسابی باز نکردم و همین بیشتر عصبیش میکنه! از آدمای خودخواه و خودشیفته خوشم نمیاد! راستش دارم فکر میکنم شاید علت این رفتاراش صراحتم در گفتن خصوصیات بدش بوده. آخه با خودم میگفتم: چطور این آدم اجازه میده با شوخی یا جدی اخلاقای بد آدم رو به روش بیاره ولی کسی انتقادی ازش نکنه؟! وقتی که خودش معتقده خیلی هم انتقاد پذیره؟!

دو روز مرخصی اجباری فرصتی شد که بشینم یک فیلم سینمایی بدون از هوش رفتن از شدت خستگی وسط فیلمف نگاه کنم. اونم چه فیلمی؟ "اوپنهایمر". درباره فیلم حرفی ندارم. راستش خیلی وقته که فیلم ندیدم و کتاب نخوندم اونطوری که بیام و با آب و تاب ازش حرف بزنم! اما حسابی بعد مدتها بهم چسبید.

این همه توجه که نشون میده، یعنی از روی کینه بود و هست؟

خلاصه که... سینه مالامال درد است، ای دریغا! مرهمی...

*انار بهش میگه پنج نقطه. از اون روز اسم مستعارش رو این گذاشتم.

پ.ن: یعنی اینجا هنوز خواننده داره؟ دقت کردین عکسای هدر وبلاگ، همش مال خودمه؟  :)

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

استاد سخت گرفتن دنیا

شنبه, ۱۱ آذر ۱۴۰۲، ۱۰:۳۸ ب.ظ

آدم سخت گیری‌ام اما نه توی یه سری مسائل مهم. ولی درک نمیکنم این رفتار ادم‌هارو. سخت گرفتن برای عشق ورزیدن و دوست داشتن. البته الان درک میکنم که سخته! واقعا سخته چون ادما خودخواه شدن. بعد مدتی که ساده و بی‌ریا رفتار کنی میفهمی چقدر ضربه میخوری. منم تو چنین موقعیتی هستم.

چند وقته هیچی خوشحالم نمیکنه. حقوقم افزایش پیدا کرد، ولی بازم خوشحالم نکرد. تو کارم روز به روز دارم پیشرفت میکنم ولی بازم خوشحالم نکرد. خوشحالی‌های سطحی! راستش میدونم جریان چیه. چند وقتیه بعد از اون داستان متوجه شدم دنیا برام خاکستری رنگه. مزه‌ی هیچی رو نمیفهمم و توی دریای استرس و فکر و نگرانی و بی‌حسی دارم با بدبختی دست و پا میزنم. اینکه هیچی غمیقا خوشحالم نمیکنه رو وقتی فهمیدم که امروز وقتی هوس قرمه سبزی داشتم و اومدم خونه دیدم قرمه سبزی داریم، بی‌تفاوت نسبت به موقعیت‌های قبل رد شدم! اگه منو خیلی وقت دنبال کرده بودین از عشق بی‌پایانم نسبت به قرمه سبزی اطلاع داشتین و الان حالم رو درک میکردین.

امروز برای گرفتن چنتا پاکت نامه که الان کاربردش برای پول هدیه دادنه، رفتم کتابفروشی کنار محل کارم. اونجا بود که انگار از یه تلویزیون سیاه سفید بی رنگ و بدون روح، وارد سرزمین عجایب و رنگها شدم! یک ان فقط یک آن تپیدن قلبم و جرقه زدن آتیش ذوق رو توی چشمام حس کردم. اون آتیش کوچیک رویای کتابفروشی داشتن که زیر خاکستر دغدغه‌ها و امیان بدرد نخور و مسائل به وجود اومده‌ی دنیای آدم بزرگا که از وقتی پا به درون دنیای سرد گذاشتن، یهو جرقه‌ش زبونه کشید! حس کردم روح به بدنم برگشت. دلم رویاهای ساده و قشنگ نوجوونیم رو میخواد.

"م" دخترخاله‌ی خانم"ت" چند وقتی هست برای کارآموزی میاد. یه دختر 19 ساله با ذوق و شوق و هیجانی. ساده و کاملا غرق تو دنیای نوجوونی و همون هیجانات 18 و 19 سالگیه. تا قبل دیدنش و وقت گذروندن باهاش و دیدن رفتاراش وقتی میگفتن چند سالته میگفتم: از نظر روحی و عقلی همون 19! ولی با بررشی رفترارهای "م" دیدم چقدر ازون زمان فاصله گرفتم و روحیاتم دگرگون شده. یجورایی انگار اون شور و سعف رو ندارم هرچند که شور و شوقی در وجودم حس میکنم در مقایسه به باقی همکارام مخصوصا خانم"ت". من عاقل‌تر از اون دخترم! برام عجیب و شگفت انگیزه. گاهی رفتارای خامش روی مخم میره. منم آدم کم‌صبر و بی طاقتی‌ام. حرصم میگیره از خام بودناش و ساده بودنش. یجورایی اخلاقاش شبیه خودمه. البته بد هم نشد چون باعث میشه نهیب بخورم! یک ان به خودم بیام و خودم رو ارزیابی کنم. مثل همین چند وقت پیش که ارزیابیم باعث تغییر تو یه سری رفتارا و اخلاقام شد. من آدمی‌ام که دائم خودکنترلی و خودسرزنش‌گری میکنم. ثانیه به ثانیه خودم رو ارزیابی و نقد میکنم و خب راستش حقیقتش رو بگم، خیلی جاها این ترمز پام میبُره و با سرعت میرم جلو. اعصابم از دست این رفتراری خام خودم خورد میشه.

"عشق" یک چالش جدید و عجیب، هیجان‌انگیز، متفاوت، شیرین، مزه‌ی زهرمار بِدِه‌ی جالبی بود که تونستم تو این یکسال تجربه‌ش کنم. وارد دنیای دیگه شدن، علاقه به تشکیل خانواده، حس استقلال توی زندگی و ساختن یه زندگی مشترک با کسی که از نظر خیلی موقعیت‌ها با تو در تفاوته، اینا چیزایی بود که با تجربه‌ی عشق توی افکارم و اهدافم، جهت گرفتن ولی دنیا به همون شیرینی نمیذاره، پیش بری.دارم تجربه‌ی دردناکی رو تحمل میکنم. از هر سو چنگ میزنم به کسایی که تا الان نگه دارم بودن. عقلم نمیتونه حریف قلبم بشه. احساسات واقعا حماقته. عشق حماقت محضه. درسته معتقدم عشق اگر درست و پاک و بی‌ریا باشه، به عشق الهی و هدف نهایی منتهی میشه ولی خب"در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست..."

البته که من در حدی نیستم که بخوام برای توصیف حالم چنین شعری رو برای حالم تشبیه کنم ولی در مثل جای مناقشه نیست.

"در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست

با جان بودن بعشق در سامان نیست

درماندۀ عشق را از آن درمان نیست

کانگشت بهرچه بر نهی عشق آن نیست"

تمهیدات، عین القضات همدانی

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

بی‌وفا

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۲، ۰۹:۴۵ ق.ظ

~هوالرحیم

همیشه برام سوال بود که آدمی چقدر میتونه حماقت کنه همچنان که طرفش در حقش ناحقی و نامردی می‌کنه و بی‌وفایی اولین و آخرین رفتارش در مقابل آدمیه ولی همچنان غرق اون علاقه‌ی مریض‌گونه و سمی باشه؟! الان که تو موقعیت قرار گرفتم با سلول سلول وجودم، اعتیاد به این ماده‌ی مخدر مزخرف و سمی رو درک میکنم. 

انگار خدا تا طعم تلخ چیزی رو تو دهنت نشونه، راضی نمیشه که از دور کسی رو درک کنی و احساسی رو بفهمی! حتما باید بسوزونه تا معنای آتیش رو بفهمی. اشکال نداره! از پس این سوختن و خاکستر شدنه که ققنوس وجودت متولد میشه.

صبح چشمم به این بیت شعر شهریار افتاد. کم و بیش توصیف حال من بود. توی سایت گنجور زدم که کاملش رو بخونم و البته نظرات و تفاسیر کاربران رو. همیشه از این کار خوشم میومد.

تو با اغیار پیش چشم من، می در سبو کردی

من از بیم شماتت، گریه پنهان در گلو کردم...

#شهریار

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱