اعتکافِ دل

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

واگویه

چهارشنبه, ۲۶ مرداد ۱۴۰۱، ۰۸:۳۴ ب.ظ

۱) دارم به این فکر میکنم که خدا هر کدوم از ما آدم‌هارو میخواد یک جوری وادار به فراگیری یه صفتی بکنه! البته نه اینکه کل هدف خلقت ما همین باشه، نه! فقط فکر می‌کنم در راستای رسیدن به همون کمال و پختگی، یه سری مانع‌ها و همین چیزایی که برای ما پیش میاد رو سر راهمون قرار میده برای یادگیری همون درس یا صفت. من فکر می‌کنم خدا می‌خواد به منِ عجول 7 ماهه به دنیا اومده، معنی صبرو شکیبا بودن رو یاد بده. به هرجای زندگیم که نگاه می‌کنم برای هر چیزی از کوچک‌ترین چیزها وادار به صبرم. وقتی به خودم و مشکلات اطرافانم نگاه می‌کنم. وقتی حرفای بقیه‌و گفتن از مشکلاتشون رو میبینم، به خودم میگم: ها؟! چه دختر؟! واقعا چی فکر می‌کنی؟ تو چی هستی اصلا؟ الان شاید به تعبیر دخترِ حداقل ده سال بعد، چه روزای بی دغدغه‌ای رو سر هیچ و پوچ با خودت کلنجار می‌رفتی و میگذروندی! 

۲) به کتاب شازده کوچولویی که دو روزی روی کمد گذاشته بود و هممون بی‌توجه از کنارش عبور می‌کردیم فکر می‌کردم. به اینکه یک روز که برداشتم و گذاشتمش توی قفسه کتاب از خواهرم پرسیدم این از توئه؟و جوابش نه بود. وقتی از داداشم پررسیدم اونم همین جواب رو داد. به این فکر کردم که چطور این کتاب سرو کلش از خونه پیدا شده و هیچکسم گردن نمیگیرتش! بعد فهمیدم بابا اونو توی اوتوبوسی که از مسافرت میومده برداشته. کتابی که گویا صاحبش توی ماشین جا گذاشته بودتش و برای پس دادن کتاب، حداقل دو سه تا صد کیلومتر، فاصله فیزیکی بوده البته اگر ندونستن مشخصات و اینکه از کی بوده رو فاکتور بگیریم! خلاصه بازش کردم‌و اتفاقی بر خوردم به اون جمله معروف اهلی کردن یعنی چه؟ همون که شاهزده کوچولو برای پیدا کردن دوست با روباه هم‌صحبت میشه. این کتاب از سنم گذشته. برام جذابیتی نداشته و نداره، ولی کتابو ورق می‌زنم. بعد خوندن اون دو سه خط هی به این فکر می‌کردم منی که این روزا هیچ دوستی ندارم، چطور برم دنبال دوست؟ توی پارک که بودم و چشم به گروهای دسته جمعی یا دو نفری دوست‌ها می‌افتاد، حسابی حسرت می‌خوردم. دلم می‌خوادست منم مثل شازده کوچولو برم یه دوست پیدا کنم. با خودم می‌گفتم: دوست پیدا کردن چطوریه؟! باید چی گفت؟ کجا باید رفت؟ فرمالیته هست یا قانونی داره؟ جایی نیست که برای آدم دوست خوب پیدا کنن؟ مشخصاتی رو بدی و بگی اگر فلان دختری با این مشخصات بود باهام تماس بگیرید؟ اصلا... اصلا منو برگردونید به اول دبستان! می‌خوام ببینم چطور با همکلاسیام دوست شدم. چطور حرف زدم؟ چطور شروع کردم که نتیجش شد دوازده سال دوستی؟ بعد از این همه فکر و فهمیدن ناتوانیم توی این مورد، به فکر تاسیس بنگاه دوستی افتادم. نمی‌دونم! شاید یک روزی بر حسب نیاز چنین کاری رو انجام دادم! اما من واقعا به دوست نیاز دارم. این روزا جای خالی دوست با وفا رو حسابی خالی میبینم. دوستایی که دور و برم  صفت دوست بودن رو یدک می‌کشن، یه تعداد آدم هستن که به وقت نیاز به یادت می‌افتن. خوشم نمیاد ناز کسی رو بکشم. خوشم نمیاد چند بار و چند بار به مثلا دوستان پیشنهاد بیرون رفتن بدم و هر بار نه بشنوم. و نادیده گرفته بشم. خوشم نمیاد دلم بخواد ازشون خبر بگیرم و باهاشون حرف بزنم ولی فقط برای امتحانم که شده یکماه تمام هیچ خبری، احوالی ازشون نگیرم و چنان فراموش بشم انگار هرگز چیزی بینمون نبوده! انگار من توی ارتباطی یک طرفه بودم و اونا منتظر قطع کردن این ارتباط. شاید من بد تعبیر کردم و اینو دوستی دونستم. از دوستی یادم میاد که قدمت دوستی‌مون اندازه سنمونه ولی بعد پیدا کردن آدم‌های جدید من براش غریبم. از اینکه... میدونید این دلشکستگیه و دلم میخواد بندازمشون دور. خیلی ناراحتم از این بابت و حسابی دلخور. خیلی دلم حرف زدن با دوست رو می‌خواد. بیرون رفتن باهاش رو. زنگ زدن. پیام دادن ولی اهل شکستن غرورم و ارتباطی یک طرفه نیستم. میندازمشون دور و به این فکر می‌کنم منم بالاخره یکی رو پیدا میکنم.

۳) دیشب بعد از یه مهمونی فامیلی به خودم می‌گفتم:به عینه ببین دختر و برات مهم نباشه حرف صد مَن یه غاز مردم که چنان پر شور و هیجان مشکل زندگی مردم رو به سانِ چهل کلاغ روش میذارن و میگن. موفقیت آدم رو اندازه بال ملَخِ  کوهی تنزل رتبه میدن! ببین. سیر کن و بفهمن و یاد بگیر! واقعیت همینه. کوبیدن آدما به صورت غیابی زیر مشت‌و لگد و پتکِ خشم‌ حسرت و حسادت بقیه، خیلی رواله. آدما دوست دارن موفقیت‌های هم رو از خار بیابون بی‌ارزش‌تر کنن چون همون موفقیت و خوب بودن و خوشی خاری هست که میره توی چشم بقیه.

۴) چند روزه خیلی حرف می‌زنم.

۵) عاشق بوی چای تازه دمم. وقتی می‌خوام چای دم کنم، اون موقی که قطره‌های شتابزده آبجوش با سرعت سقوط میکنن روی پَرهای خشک شده چای، همینطور عطر بهشتیه که تو فضا پخش میشه.

۶) بابا رفته یزد‌ و من بی‌صبرانه منتظرم برگرده با ظرف باقلوا :)))

پ.ن: لطفا طفا اگر پست این پست یا هر پستِ دیگه غلط املایی داره بهم بگید. من به هیچ وجه ناراحت نمیشم. اصلا و ابدا! چند دور میخونم پست رو به بهانه مچ گیری غلط املایی‌ها ولی بعضا از دستم فرار میکنن :/

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

از ده دقیقه‌های خودم

من زیاد باخودم حرف می‌زنم. روزی میلیون‌ها کلمه توی حافظم در رفت و آمده که نتیجه‌ی این حرف زدن‌ها شده خودخوری و درون ریزی. 98 درصد با خودم حرف می‌زنم و نه با هیچکس دیگه برای همین برعکس فاطمه دلم میخواد با دیگران حرف بزنم. دلم می‌خواد قابلیت حرف زدن با خودم رو نداشته باشم چون حسابی از دستش کلافم!

حجم بی شکل خاکستری رنگ

منم همین حس رو دارم. خیلی وقته. ولی تاحالا به چیزی تشبیهش نکردم. گرچه موقعیت‌هامون متفاوته ولی حال بد و اون حس یکیه. چقدرم که منم لجبازم و چقدر این لجبازی کار دستم میده.

تا اطلاع ثانوی/من زنده‌ام/یک بلاگر محبوس

خیلی بین عنوان‌ها گشتم تا یه هایکو خوب از کار در بیاد.

کاش من ماهت بودم

فارغ از جهان 

مثل وزش باد زیر درخت بید مجنون ...

بغلی

چقدررر من فقدان بغل دارم!! یادمه آخرین باری که بابام بغلم کرد، خونه دوستش بودیم. اون موقع شاید 10 یا یازده سالم بود. مامان میگفت بابا خیلی دلش میخواد بغلتون کنه ولی چون بزرگ شدین خجالت میکشه و خب هر وقت یادش میوفتم یه لبخند پهن میاد رو صورتم چون با همه سرتق بازی‌های من و اختلاف یا شباهت‌ها ما یک خانواده‌ایم.

هنوز هم به من فکر می‌کنی؟

از تعریف کردن پست‌های اکلیلیِ روناهی بگذریم، از قشنگی فضای وبش و پر احساسی پستِ قشنگش بگذریم، کاش یکی برای منم نامه می‌نوشت. فکر کنم اکثرا وقتی بچه بودیم با دوستامون نامه نگاری می‌کردیم. من فقط یک نفر بود که با اینکه دائم تو مدرسه پیش هم بودیم ولی بعد مدرسه یا پشت خط تلفن باهم حرف می‌زدیم یا خونه هم بودیم ولی باز برای همون چند ساعت دوری نامه می‌نوشتیم. دلم برای اون نامه ها تنگ شده. کاش دوباره برام نامه بنویسی دوست قدیمی و دورِ من...

پ.ن: دو چالش وبلاگی رو ترکیب کردم البته با اجازه برگزار کنندگان چالش :) بدین صورت که درباره پنج وبلاگ ‌نوشتم که یکی از اون وبلاگ‌ها درباره چالش هایکو بود. قیمه هارو ریختم تو ماستا به روایت پست =)

چالش احیای مجدد بیان توسط میخک

چالش هایکو توسط یاکریم

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

کتاب‌ها [2]

يكشنبه, ۲۳ مرداد ۱۴۰۱، ۰۸:۱۳ ب.ظ

این روزا کاری جز کتاب خوندن ندارم و از اونجایی که ماندگاری مطالب توی حافظم صفر و صدی هست سعی میکنم یه خلاصه و نظرم رو درباره کتاب‌هایی که میخونم بنویسم تا یادم نره. این خلاصه نویسی و توضیح فقط نظر خودمه و نه نقده و نظر تخصصی. صرفا دیدگاه خودم درباره کتاب هاست :)

داستان راستا جلد 1و2/شهید مطهری

دو جلد کتاب کوچیک و کم حجم از نظر فیزیکی با داستان های کوتاه و روایت ساده اما پر مفهوم. اولش که شروع به خوندن جلد اول کتاب کردم و داستان هارو میخوندم با توجه به کوتاهی و سادگی داستان ها میگفتم علت معروفیت این کتاب واقعا چیه؟! اما نکته توی همون سادگی و روانی و کوتاهی داستان ها نهفته بود. هرداستان پندی اخلاقی رو به زبان روان با داستان های شیرین به خورد آدم میداد. داستان ها اکثرا در زمان قدیم موقع صدر اسلام و دوران ائمه اطهار هستن. نکته های اخلاقی ای که با خوندن هر داستان به عنوان نتیجه وجود داره حکایت از اهمیت بسیار زیاد اخلاقیات در اسلام داره. با خوندن این دو جلد کتاب کوچیک این رو فهمیدم که واقعا اسلام دین اخلاقیات و ادبه ولی صد حیف که این نکته کمتر بهش توجه میشه.

تنها گریه کن/ روایت زندگی مادر شهید معماریان نوشته اکرم اسلامی

داستان از قبل از انقلاب و دوران کودکی و نوجوانی اشرف سادات منتظری هست. از شروع فعالیت های انقلابیشون و بعد از انقلاب هم فعالیت هایی که پشت جبهه انجام میدادن. واقعا اینقدر فعالیت و آماده به خدمت بودن و فداکاری و خیلی منو متعجب میکرد. قبلا موقع خوندن "کتاب فرنگیس حیدرپور" هم همین حس رو داشتم. این فعالیت ها از تبدیل کردن خونه به محل آماده سازی تدارکات غذایی و حتی لباس برای رزمنده های جبهه تا فرستادن پسرش به جنگ، بعد از اون شهادت پسرش و ادامه دادن فعالیت های داوطلبانه، همه اینا نشون دهنده روح بزرگ و جوهره پاک این زن هست. این کتاب قشنگ بود. جالب بود. و روایت خیلی جالب و قشنگی از فعالیت های زنان پشت جبهه تو روزای سخت جنگ بود از همکاری و کمک های بیشمار زنانی که کمتر از فعالیت هاشون گفته شده. من این کتاب رو دوستش داشتم واقعا.

سینوهه جلد2/میکا والتاری-مترجم ذبیح الله منصوری

به سلامتی همین چند روز پیش این کتاب رو هم تموم کردم. اما با تقلبی حدود 100 صفحه رد کردن! راستش نمیدونم بخاطر اوضاع روحی و بی‌حوصلگی خودم بود یا اینکه از جلد دوم کشش داستان کم شد و بیشتر به روابط و مناسبات جنگ میپرداخت و واقعا داستان یکم سقوط کرد؟! نمی‌دونم به هرحال گریزی زدم برخلاف علاقم به آخر کتاب که مقدمه کامل رو نوشته بود و خوندمش. درواقع مقدمه کتاب به منزله یک لو دهنده کامل داستان بود برای همین مترجم عزیز تنها بخشی از مقدمه رو اول کتاب جلد یک آورده بود تا داستان برای ما لو نره و من 200 صفحه اخر حوصلم سررفت و رفتم خوندمش. و چیزی هم از دست ندادم خوشبختانه. کتاب جالبی بود. سینوهه دید جالب داشت. توصیفش از تنهایی و خلقیات خودش. زندگی و سفرهایی که به سرزمین های مختلف داشت. بخش سفرهای سینوهه مخصوصا زمانی که به جزیره کرت سفر کرد و داستان اون دختری که رقص گاو انجام میداد خیلی جالب بود. یک چیز جالب کتاب قدرت کاهنان در هر منطقه و کشوری بود. گول زدن مردم فقط به بهانه خشم خدایان دروغین و ظلم به مردمان فقط دلیلش افزایش قدرت و ثروت خودشون بود.جزئیات خوبی از پزشکی تا صنعت و زندگی مردم و خوراک همه چیز رو نوشته بود. بخش جالبش پرداختن به طب و علم پزشکی تو اون دوران بود که واقعا حیرت انگیزه من هنوز نفهمیدم وقتی برای جلوگیری از خون ریزی بیمار یه مردی رو که بدنش بوی متعفنی میداد رو میآوردن و اون بو ممانعت میکرد از خون ریزی چطور بود این ماجرا؟! و البته اینو هم نفهمیدم هورم‌هوپ چرا از خواهر فرعون متنفر شد؟چون میخواستم زود این کتاب رو ببندم بعد چهار ماه کش دادن برای همین از اون قضیه عبور کردم. ولی کتاب جذابی بود دوستش داشتم. مخصوصا جلد اول و سفرهای سینوهه رو.فقط ای کاش یکم از اسرار اون اهرام ثلاثه هم مینوشت.

سقای آب و ادب/سید مهدی شجاعی

میتونم بگم یه بیان عاشقانه از حضرت عباس بود. نویسنده با تشبیه و استعاره های قشنگ به بیان عشق حضرت ابوالفضل نسبت به امام حسین(ع) پرداخته بود. داستان دربازه زمانی‌ای هست که حضرت برای آوردن آب به فرات میرن و هر دفعه از بیان کسی ایشون رو روایت میکنن. همه داستان حول محور کربلا و ایثار بزرگ حضرت میگذره. مردانگی و عظمت و جایگاه رفیع قمر بنی هاشم، سپه سالار کاروان، میر و علمدار قافله، آقای ادب و بزرگواری و هزاران چیز دیگه که اصلا نمیتونم بنویسم. البته از شخصی چون حضرت ابوالفضل که پسر امیرالمومنین هستن کمتر انتظار فضل و چنین فداکاری و رشادتی نمیره. کتاب شاعرانست. عاشقانست. انتظار زندگی نامه داشتم ولی توصیف بزرگی و عظمت سقای آب و ادب بود و بغض بود که با هرکلمه قورت میدادم از گلوم. با اینکه حرف زیادی کتاب نزده بود و البته بیشتر ارادت نویسنده به حضرت بود تا زندگی نامه نویسی، ولی دوستش داشتم و دیدم تغییر عاشقانه ای نسبت به ایشون کرد. نسبت به عظمت و بزرگی ایشون واقعا تغییر کرد. نویسنده خودش گفته عرض ارادته و نقد یا تحسین جایز هست برای کتاب اما برای قسمت هایی هم از منابع موثق جا داده شده بود توی کتاب. دوستش داشتم و چه خوب که خوندمش=)

وقتی دلی

یک برداشت آزاد از یکی از بهترین یاران پیامبر اکرم(ص) به نام مصعب‌بن عمیر. یک جوان پولدار با اصل و نسب از یه خانواده مشهور در مکه. مصعب پسر خلف پدرش بود، گرچه که پدر ناخلف بود! من جدیدا به کتاب‌هایی که درباره زندگی اصحاب پیامبر یا اهل بیت هستن خیلی علاقه پیدا کردم. علتشم زمان داستان هست. صدر اسلام یا موقع حضور ائمه. اصلا اون اسلام واقعی و شیرین و منجی و نجات دهنده، اون اسلام ناب محمدی و پاک و قشنگ، اون اسلامی که مثل اشعه های خورشید میون جهالت اون زمان تابید، برام خیلی قشنگ و دوست داشتنیه هرچند که پر از سختی برای مسلمان ها و شکنجه و رنج و عذابه ولی واقعی بودن و مطابق بر اصل بودنش بیشتره نسبت به الان! قشنگ میشه حس کرد اسلام چه کرد با جهالت و سفاهت و حماقت مردمان اون زمان. خب درباره داستان بگم که مصعب از اولین یاران پیامبر بودن. اولین فرستاده رسمی ایشون به مدینه و اولین کسی بود که نماز جمعه رو در شهر مدینه به پا داشت. اولین مقری قرآن و دست چقدر آدم هایی رو از منجلاب جهل گرفت و بیرون کشید و به راه درست هدایت کرد. اونطور که نویسنده گفته بیشتر کتاب براساس تخیل نویسنده شکل گرفته ولی قسمت های مربوط به پیامبرو امیرالمومنین و اسلام واقعی و برگرفته از منابع موثق تاریخی. حالا یه چیزیم بگم وقتی اول کتاب تشکر نویسنده از حامد عنقا رو دیدم همون اول به میزان عاشقانه بودن و تخیلی بودن کتاب پی بردم! ولی مصعب کاملا واقعی و تمام نقشش در اسلام که گفتم هم واقعی بود.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

وبلاگ قالب ها =)

يكشنبه, ۲۳ مرداد ۱۴۰۱، ۰۴:۰۳ ب.ظ

خب بعد از مدت‌ها تصمیمم رو عملی کردم و یه دستی روی وبلاگی که قرار بود آرشیو کدهای قالب باشه که اینجا به تن قالبم می‌پوشوندم و بعد از چند روز خسته می‌شدم و مینداختم دور، کشیدم و یکم سرو سامونش دادم. چیز خاصی نیستن ولی قالب هایی هستن که اینجا میذاشتم و چون بیشتر زری تشویق کرد به اشتراک گذاری این قالب‌ها منم این تصمیم رو عملی کردم.

اینقدر قالب عوض کردم که باید یکی یکی کدهارو از توی سیستمم پیداکنم و بعد بذارم توی وب.آدرس وبلاگ توی منو وبلاگم هم هست.

اگر دوست داشتین میتونید ازشون استفاده کنید. برای قالب‌های عرفان یه فاتحه برای طراحش بخونید و بخاطر اینکه روشون تغییرات انجام دادم 5 تا هم صلوات برای سلامتی و ظهور امام زمان(عج) بفرستید. =)

نارسیس تِم

اسم وبلاگ رو به پیشنهاد دوستم ملی‌کا گذاشتم نارسیس و اسم قشنگی هم هست :دی

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

[شرمگین]

شنبه, ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ۰۸:۵۴ ب.ظ

سلام.

اینطور که از عنوان پست معلومه این پست از روی خجلی نوشته شده و ثبت شده. خب راستش بعد از اینکه پریشان‌وار همه اعضای کانالم رو ریمو کردم و بلافاصله اکانت تلگرامم رو حذف کردم، وبلاگم رو بستم و وبلاگ بلاگفام رو هم حذف کردم، پشیمونی از اینکه خیلی بی‌ادبانه اعضارو ریمو کردم و یک دفعه ناپدید شدم به سراغم اومد! و چقدر از اون روز دلتنگ کانالمم و اینکه چقدر هذیونوار اونجا پست میذاشتم. گرچه واقعا حالم بد بود و هست اما خب نتونستم نیام و معذرت خواهی نکنم. حالم بسیار آشفته و پریشانه. دوست ندارم حرفایی که می‌نویسم پر از غم و آشفتگی و حال بد باشه. راستش یه قول نه‌چندان محکم به خودم دادم که تا زمانی که لحظه‌های نوشتن کلمات و تایپ حروف توی وبلاگم حالم خوب و دلم دیگه خونه غم نباشه و بجاش شادی و حال خوب و آرامش قلبم رو تسخیر نکرده باشه، برنگردم. این روزا دلم حسابی می‌خواد همون روزانه نویسی هرچند خالی از فایدم رو ادامه بدم و بنویسم ولی هرچقدر به تاریخچه پست‌هام نگاه می‌کنم هرکدوم با غم سرشته شدن و این شده یه عقده و آرزو که یعنی دوباره روزی میرسه من همون آدم رویاباف و خوش‌خیال و شادِ پرانرژی عاشق  جهان و ممکنات بشم؟! مثل قبل که عکسای نه چندان باکیفیت و حرفه‌ای که از در و دیوار شهر میگرفتم، بگیرم و اینجا بذارم تا شمارو هم با لحظات خوبی که گذشت، همراه کنم؟! و این سوال و بیشمار سوال دیگه که ته ذهن خستم کنار باقی چیزا وول میخوره و اذیتم میکنه. خیلی ممنون از دوستانی که به یادم بودن. این واقعا مایه شادی و شوق و بغضی از سر ذوق و احساسِ محبته که سراغم میاد. متشکرم ازتون. نمی‌دونم بگم برام دعا کنید یا نه!؟ این روزا حتی دعا کردن برام بی‌اعتبار شده متاسفانه. بیشتر حرف نمیزنم. نمیگم میرم پشت سرمم نگاه نمیکنم و نمینویسم نه! شاید چراغ اینجا روشن بشه ولی شرمنده اگر کامنتا بسته بود و یا دوباره حرفام آکنده از غم بود.  ممنون =)

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

کتاب‌ها [1]

شنبه, ۸ مرداد ۱۴۰۱، ۰۵:۳۵ ب.ظ

از اونجایی که آدم اهل نوشتن دفتر برنامه ریزی [معادل فارسی بولت ژورنال] و امثالهم نیستم، و تا حدود بسیاری هم فراموشکارم، تصمیم گرفتم هرچی کتاب میخونم یه مختصر توضیحی ازش بنویسم که بعدا یادم نره و بدونم داستان چی بودو نکته هاشو بدونم. راحت ترین شیوه نوشتن برای من توی وبلاگ هست چون نیازی به دست خط نیست! :/

از قبل عید تا یکماه به کنکور چند کتابی خوندم و برای اینکه داستان و موضوع کتاب  و نظرم دربارش از ذهنم پاک نشه، حدودی هرچی یادم هس رو می‌نویسم. این مدل پست صرفا برای خودمه. پیشنهاد یا انتقاد نیست. به رخ کشیدن و اینا هم نیست. فقط چون با دست خط گل‌و بلبلم، اهل نوشتن روی کاغذ نیستم و اینجا دسته بندی راحت‌تره می‌نویسم. دوست داشتین استفاده کنید :)

نامیرا/صادق کرمیار

نامیرا کتاب عجیب و حرص در آری بود برای من. خیلی حرص خوردم سر این کتاب! از رفتارِ بچگانه و بی فکر و برحسب هیجانِ آدمایی مثل عمربن حجاج! درسته یکم بخاطر تعلل های عبداالله ممکنه ناراحت بشی ولی هرچقدر میری جلو این مرد رو بیشتر تحسین میکنی. ولی بهت و ناباوری و پست فطرتی رو توی امثال عمربن حجاج و همپیمانانش دیدم! نمی‌دونم چطور اینقدر آدم میتونه پول پرست و بی عقل و خرد باشه، اینقدر حذب باد و چه و چه باشه که در آخر چشم روی همه اون اصرار ها به امام حسین(ع) برای اومدن به کوفه‌و ادعای جان فدایی برای اهل بیت بگذره و نه‌تنها گولِ ابن مرجانه رو بخوره بلکه به سپاهش بپونده و توی واقعه عاشورا به امام حسین(ع) شمشیر بکشه!!! من هنوز از این رفتار گیجم. بعد این همه مدت که از خوندن کتاب میگذره، این بحث قشنگ توی ذهنم تداعی میشه و من هی حرص میخورم! این کتاب چون به تاریخ اصل خیلی نزدیک تر بود، منبع خوبی میتونه برای واقعه عاشورا باشه. هرچند که کتاب دراصل به قبل از ورود امام حسین(ع) به کربلا پرداخته. میتونم بگم داستانِ تردیدها. دو راهی ها. سرگردونی بین حق و باطل. کدوم یکی حق کدوم یکی باطل؟! و این مسائلی هست که همین امروز میتونیم توی جامعه خودمونم ببینیم. کتاب دوست داشتنی‌ای بود.از آدمای منطقی خوشم میاد. از کسایی که بی‌گدار به آب نمی‌زنن و حسابی سبک سنگین میکنن. عبداالله‌بن عمیر آخر سر همون کاری رو کرد که باید و خوش بسعادتش :) من واقعا خوندن این کتاب رو توصیه میکنم. جنس تردید و داستان و موضوعی که بهش پرداخته بود رو دوست داشتم.

برزخ بیگناهان/کارین یه بل

داستانی جنایی و خشن و بی‌رحم داشت. داستانِ خوبی داشت ولی بنظرم مناسب هر سنی نیست و خب من محدودیت سنی ای ندارم منتها خوندن این مدل کتاب‌هارو به هرکسی توصیه نمیکنم. داستان فضای جنایتکارانه و هولناک خوبی داشت. کسی که دم خورِ شیطان بود و خودشم به شیطان تبدیل شده بود. اون زندان روحی ای که پاتریک برای سارا درست کرده بود، فکر میکنم حتی بعد مرگ اون پست فطرت دست از سر سارا برنمیداشت.

 اتاق/اما دون اهو

داستان کتاب نسبتا کسل کننده بود. نویسنده به موضوع تازه ای پرداخته بود ولی من به مزاجم سازگار نبود! اصلا دوستش نداشتم و تقریبا میتونم بگم با کتاب برزج بی گناهان از نظر موضوع شباهت‌هایی داشت که اصلا دوست ندارم اسم موضوع رو بیان کنم! کتاب های جنایی و ترسناک رو خیلی دوست دارم ولی پرداختن به چنین مسئله‌ای رو به عنوان یک نوع گونه از وحشت اصلا باب میلم نیست و توصیه میکنم هرکسی سراغ این کتاب نره مخصوصا نوجوونا. توی خیلی از فیلم و سریال ها خیلی زیاد و به بی‌رحمی آدم میکشن ولی اون قابل تحمل‌تر از موضوع این کتابه. در کل بخاطر موضوعش خیلی معروفه کتاب و داستان آنچنان جذاب و میخکوب کننده‌ای نداره. سیر آروم و یه لحظه تند و تا اخر آروم پیش میره. کند و حوصله سر بر. بنظرم همینکه فهمیدین سرنوشت اون پسر بچه بعد از اون نقشه‌ای که کشیدن چی میشه، کتاب رو نخونید چون چیز دیگه‌ایی نداره جز روزمرگی :/

سینوهه جلد1/میکاوالتاری

یه کتاب تاریخی-داستانی جالب از دوران مصر باستان. سرگذشت مصر و سرگذشت خودِ نویسنده که درواقع پزشک سلطنتی فرعون بوده. داستان جالبی داره. سینوهه تولدش مصادف شده با تبلیغ یکتا پرستی و شروع آیین یکتا پرستی توسط فرعون جدید یعنی آمن هوتب چهارم. صحنه جنگ و وضعیت مردم مصر و کشورهای همجوار مصر. اعتقادات و پوشش و سبک زندگی مردم و درجه اهمیت خرافات و لاقیدی مردم و همین موضوعات. یک مسئله جالب که هست مربوط به همون ترویج آیین خداپرستی و به رسمیت شناختنش توسط فرعون هست. تاجایی که ما میدونیم، دو پیامبر الهی در ترویج خداپرستی در مصر نقش داشتن و درواقع یکتا پرستی به دست این دو پیامبر یعنی حضرت داوود و حضرت یوسف بوده. چیزی هم که میتونیم حتی توی اینترنت دربارش بخونم همزمانی حضرت یوسف و پادشاهی آمن هوتب چهارمه. که خب صددرصد یوسف نبی بودن که عزیز مصر شدن و اون اتفاقات براشون افتاده و خداپرستی رو توی مصر رواج دادن که در اصل ما از قران این رو میدونیم. اما توی این کتاب خبری از پیامبر نیست و نه‌نتها بعد از تبلیغ و به رسمیت بخشید به خدای یکتا برای مردم خوشبختی و رهایی از ظلم و جنایتی درکار نبوده بلکه مردم رسما میگن ما همون آمون چوبیِ خودمون رو میخوایم! جوری که نویسنده میگه بدبختی و فقر بیشتر و جنگ و فلاکت بیشتری وارد زندگی مردم بینوا شده و اون هارو در وضعیت بسیار بدتری قرار داده و چه بسا نفرین امون دلیل این بدبختی و فلاکته. خب این مسئله که وجود یوسف نبی دقیقا در دوره کدوم فرعون بوده، دقیقا اشاره نشده ولی به احتمال زیاد در زمان آمن هوتب چهارم بوده و داستان سینوهه که به گفته نویسنده و مترجم براساس خاطرات سینوهه پزشک دربار و بر اساس واقعیت هست، من رو گیج کرده. چون از وجود شخصی مبنی بر منجی و حتی دستیار فرعون نه حتی آوردن اسم شخص یوسف نبی، هیچ حرفی توی کتاب نیست. و خب من نمیام به حرفای این کتاب و نویسنده‌ای که نمیشناسم و معلوم نیست کتاب چقدر ذهن بافیه چقدر واقعیت اعتماد کنم و اون رو روایت تاریخی کاملا معتبر بدونم. قطعا به قرآن ایمان دارم و روایت قرآن صد درصد برام معتبر تره. =) ولی کتاب جالبیه. من دوستش دارم. روایت جز به جزء و دقیقا و جذاب از زندگی مردمان خیلی خواندنی و حیرت انگیزه و به خوبی اوضاع مصر رو به تصویر میکشه و منم که از بچگی عاشق مصر و رمز و رازش بودم و هستم. فعلا دارم جلد2 رو میخونم تا برسم به پایان و بدونم چی میشه آخر داستان.

ارمیا/امیرخانی

این کتاب رو از کتابخونه که قرض گرفتم. تقریبا دوروز بعد رفتم سراغش. چند صفحه خوندم‌و تا به جای حساس کتاب رسیدم دیدم ای دل غافل! دقیقا همون صفحات مهم نیست! :/ دیگه قسمت نشد باقی ماجرارو بخونم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

[بدون عنوان]

جمعه, ۷ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۳۸ ب.ظ

گفتم عشق رو نمیفهمم. درکش نمیکنم. ولی این به معنای وجود نداشتنش نیست. درک من ناقصه از وجود عشق! حالا من دوست داشتن رو ولی حسابی میفهمم و درک میکنم. درک ناقصم از عشق و عاشقان شما این فنای در ذاتِ معشوقه! چیزی که برام دست نیافتنی‌ترین و دور از ذهن‌ترین چیزه. گفتم عشق هست‌و نفهمیدن من دلیل بر نبودش نیست، چون عاشقای شمارو میبینم و بهشون غبطه میخورم. میدونید برای خدا شدن، براش شما فنا شدن، دور از ذهنمه ولی برام قشنگه. رنگ و بوش دوست داشتنیه. رایحه این عشق هرچند کم ولی به مشامم هم میخوره‌و همین باعث حال خوبم میشه. باعث حسرتم میشه. دوست داشتن چیز بدیهی‌ایه ولی عشق دست نیافتنی چون مشخصه‌ای مهم به اسم فداکاری داره. اینم چیز کمی نیست. راه عشق آدم میخواد. زره‌و چکمه پولادین میخواد. تحمل میخواد. گفتم که بگم اینو میفهمما! کلیتش برام جذابه ولی کار هرکَس نیست این راه طویل! اینارو برای لوس کردن خودم ننوشتم فقط درد دل بود. شما که گوش میدین گفتم بذار بلند بلند بنویسم تو مغزم چی میگذره. شما اینارو بذار به حساب بچه پروئی که از رو نمیره :) آره خلاصه دوست دارم عاشق باشم ولی نمیتونم!

عزیزم حسین(ع)

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

خواب/رویا؟

شنبه, ۲۵ تیر ۱۴۰۱، ۱۰:۳۳ ب.ظ

سریال* جدیدی که میبینم، یه چیز جالبی داره که ذهنم رو به فکر و تصور وا داشته. توی سریال انسان ها و موجودات دیگه‌ای به اسم نئانتل‌ها زندگی می‌کنند که شبیه انسان هستن اما از جهاتی متفاوت و دارای نیروی خارق‌العاده‌ای ان، از جمله رویا دیدن! درواقع منظورشون همون خواب و رویاییه که انسان در حال خوابیدن میبینه و توی فیلم انسان ‌های عادی از این نیرو برخوردار نیستن. یک جایی از فیلم مردم قبیله به پسری که ایگوتو هست (دورگه انسان و نئانتال)، با تعجب از دیدنش در حالت خواب و شنیدن صداها و حرکاتش به این دلیل که داره خواب میبینه، می‌پرسن: رویا دیدن چطوریه؟! اصلا وجود داره؟ اون پسر میگه: من درحالی که دراز کشیدم و چشام بسته‌ان، چیزی اینجا نمیبینم و نمیشنوم، اینجا هستم، ولی یکجای دیگه، درحال انجام یه کار دیگم. در حال دریافت و تجربه حس های دیگه". بعد دیدن این سکانس‌ها فکرهای توی سرم مثل نخ های کاموا دورهم پیچیدند و پیچیدند تا جایی که شدن یه کلاف سردرگم از چندین نخِ متفاوت. توی اون آشفته بازار این فکر پرید وسط میدون. این فکر که چرا من دیگه نمیتونم خیالپردازی کنم؟! نکنه منم از این موهبت محرومم؟! نکنه فقط توهم بوده؟! خواب و رویا با خیالپردازی یه تفاوت داره و اون هم اختیاری بودن دومی و غیر ارادی بودن اولیه ولی من که خواب میدیدم ولی خیال‌پردازی چی؟! من ازش محروم شدم؟ شاید از وقتی که میل بافتنی هام رو کنار گذاشتم و تمام کلاف‌های کاموا رو بیرحمانه توی پلاستیک، درون کمد پشتِ جعبه های پر از وسایل بی مصرف و کم مصرف، محبوس کردم، به نفرینشون دچار شدم؟! به نفرین کامواهای بینوایی که هزاران آرزو و رویا برای تبدیل شده به چیزی که میخواستن و رسیدن به اون هدفی که باهاش خیالپردازی کردن داشتن، اما من بی‌رحمانه اون هارو توی تاریکی و سیاهیی زندانی کردم.احتمالا این درد و دل شکستی تبدیل به خشمی شد که با اون طلسم سیاه من رو هم از این ویژگی محروم کنند! جادوی سیاهی که دیگه نتونم رویاپردازی کنم و غرق اون کهکشان لاینتهیِ عظیم بشم! نتونم از جامِ بلورینِ رویاپردازی بنوشم و از طعم شیرینش از خود بی خود شم؟! اما حقیقت همینه. هرچند تلخ من دیگه توانایی خیال‌پردازی ازم سلب شده. خیلی وقته با فکرهای شومِ ترس از آینده و اینکه چی میشه، سحر شدم و توی زندان این طلس محبوسم. این واقعیت که قدرت تصور چیزا و کارهایی که دوست داشتم رو از دست دادم، از بادام تلخ و یا حتی از دمنوش گل‌گاوزبون  هم تلخ تره. هرچه که هست دلم برای خیالپردازی و رویا بافی حسابی تنگ شده.

*سریال Arthdal Chronicles

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

رهایی/چه چیزی در راهه؟/سریال/تفریح/دوری

دوشنبه, ۱۳ تیر ۱۴۰۱، ۰۳:۲۴ ب.ظ

روزی صد بار میام و پست میذارم و منتشر میکنم. حرف میزنم از چیزایی که تو مغزم در جریانه ولی متاسفانه این صرفا یک فرایند ذهنیه و تو همون مرحله خیال پردازی میمونه.

به طرز عجیبی چنتا گوش قرمز توی صورتم زده بیرون و من به این قضیه مشکوکم که قراره چه اتفاقی بیوفته که جوش ها از قبل تدارکات دیدن و رفتن پیشواز!

این روزا بدون استرس فیلم میبینم و در همین روزهای آتی هم میرم کتابخونه و کتابایی که تا قبل از "اسمشو نبر" نتونستم بخونم یا بخاطر آشفتگی ذهنیم، یک کلمه هم ازشون متوجه نمیشدم رو میخوام با آرامش بخونم. منتها هوا بس ناجوانمردانه داغه! گرم هم نه ها! داغِ داغ. این چند روز هراز گاهی استرس و ترس قبول نشدن تو رشته ای که بخاطرش باز یکسال زحمت کشیدم میوفته به جونم ولی خب من تمام تلاشمو کردم و میسپارم به خدا. هرچند که مطمون نیستم سپردم به خدا یا انداختم روی دنده بیخیال ولش کن. اینکه دائم استرس داشتم و فکر و خیال میکردم، نشون از اعتماد نداشتن به خدا بوده! گرچه هزاران بار از اعماق قلبم بهش اعتراف کردم که میسپارم به خودت ولی خب، از استرس لحظه به لحظه معلومه که اعتماد کافی ندارم.

این چند روز دوتا سریال میبینم و همینطور سریال جومونگ رو برای دومین بار در عمرم دنبال میکنم و بی‍‌صبرانه منتظر پخش مختارنامه تو ایام محرمم! :دی

وقتی هوا بشدت گرمه و از بی‌حالی ولو شدم روی مبل، به خودم میگم بازم خداروشکر که مثل روزهای منتهی به کنکور لازم نیست هم گرما رو تحمل کنی، ضعیف و بی‌حال باشی در کنارشم استرس اینکه وای چرا نمیتونم برم درس بخونم رو، داشته باشی.

بین خودمون بمونه، بعد از آزمون حس میکنم خون توی رگام جریان یافته و دارم جون میگیرم. خواب عمیق و بدون استرس رو دارم تجربه میکنم. اینکه یه لحظه وسط روزهیچ کاری انجام نمیدم عذابم نمیده و وقتی فکر میکنم چقدر وقتم ازاده و لازم نیست اون کتاب‌های کوفتی و مطالب هزار بار تکرار شوندش رو بخونم، یه نفس عمیق میشه و بهم آرامش میده.

از یک چیز خیلی مطمئن هستم. این حرف که "کنکور همه آینده شما نیست" چرت ترین حرفیه که میتونید به یه دانش آموز بزنید! چراییش بماند!

خب چون قرار بود اول سریال وینچزو رو به اتمام برسونم الان دارم میبینمش و خوشم اومد. نه واقعا خوشم اومد! از قسمت چهار به بعد جالب شد و اینکه دوز عاشقانش به سطح حداقل رسیده منو بیشتر جذب خودش میکنه. من خیلی آدم عجولی‌ام! هر فیلمی که میخوام ببینم کلا دو دقیقه بهش فرصت دفاع میدم و خب اون دو دقیقه طبیعتا تیتراژه دیگه. با اینکه سریال اکشن و درام/جناییه نسبتا طنز خوبی داره. البته کمدی سیاه. من سر هر سکانس میخندم. :/

ببینم شما تا حالا کسیو دیدین که ته دیگ نونی رو به ته دیگ سیب زمینی ترجیح بده؟! من دیدم. خواهرم! میدونم کافره و باید توبه کنه.من خودم سعی میکنم به راه مستقیم منحرفش کنم. استدلالشم اینکه ته دیگ سیب زمینی کمتر توی قابله جا میگیره و کمتره! متاسفانه داره کیفیت رو فدای کمیت میکنه و اصلا آگاه نیست و این چیزی جز اثر جنگ رسانه و هژمونی و تحلیل رفتن مغز نوجوونا و همین چیزا نیست.

این روزا خیلی از خدا دورم. من که حس میکردم بهش نزدیکم ولی دیدم چقدر فاصله کهکشانی ازش دارم، هرچند که اون همینجا کنارمه.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

بهشت وبلاگ نویسی شما چطوریه؟

يكشنبه, ۱۲ تیر ۱۴۰۱، ۱۱:۱۷ ق.ظ

وقتی بهشت رو درباره وبلاگ نویسی و بلاگستان متصور میشم، با خودم فکر میکنم که تو بهشت، هرقالبی از هر سرویس وبلاگ نویسی ای به همه نوع سرویس وبلاگ دهی میخوره و آدم حسرت نداشتن قالبای بلاگفا برای بیان یا بالعکس رو نمیخوره.

بهشت وبلاگ نویسی شما چطوریه؟

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱