اعتکافِ دل

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

تجربه‌های متفاوت

جمعه, ۲۳ دی ۱۴۰۱، ۱۰:۴۶ ب.ظ

هوالنور

حقیقتا دلم حسابی برای پست گذاشتن تنگ شده. مخصوصا وقتی تند تند صدای تق تق کلیدای کیبورد بلند میشه، ولی دستم به نوشتن با گوشی، روی این کلیدای لمسی و صفحه کوچیک نمیره. ولی خب این ننوشتنم ماهیت وبلاگم رو زیر سوال میبره!

چند روز پیش داشتم دنبال عکسی توی کانالم میگشتم که چشمم افتاد به یکی از پستام تو اوایل سال که مضمونش این بود: دوست دارم امسال تجربه‌های متفاوتی داشته باشم". مغزم سریع از آغاز سال تا همین الان رو کاووش کرد تا ببینه نتیجه تا الان، طبق انتظار بوده یا نه! دو سه روز پیش هم یه پستِ انتشار در آینده تو وبلاگم منتشر شد که به خودم نوشته بودم. دقیقا یکسال پیش! انگار اون دوتا پست به درجات متفاوت به وقوع پیوستن. تجربه کارهای متفاوت و دور از انتظارم ( تصورش رو نمیکردم در چنین موقعیت باشم) و اینکه توی پستی چند روز پیش خطابم به اون نرگسی بود که ناآروم و آشفته و درمونده‌ست. خسته بودم و حالم بد بود، مطمئن نبودم ولی امیدوار بودم که بالاخره از اون وضعیت اسفناک روحی نجات پیدا میکنم. و خب میدونید یکی از دلایل خوشحالیم اینکه از امیدوار بودنم نتیجه گرفتم و تصمیمم مبنی بر تجربه اتفاقای  متفاوت، عملی شد هرچند همه چیز برخلاف تصورم بود اما مهم خوب بودن تغییرات و اتفاقاته :)

از دوم آبان امسال پام به داروخونه به عنوان یه کارآموز باز شد. جایی که همون روز اول خیلی تردید داشتم برای  رفتن به اونجا به دلایل مختلفی از جمله اینکه محیط نسبتا مردونه بود، خجالتی بودم و... ولی پا به درونش گذاشتم. اون روزی که رفتم برای کلاسای آموزشی تکنسین ثبت نام کردم، همون لحظات اول بخاطر دور بودن از خونمون و یه سری مسائل کوچیک و بی‌اهمیت میخواستم انصراف بدم! اما چند دلیل مانعم شد؛ یکی حال بدی که میخواستم ازش فرار کنم. یکی تجربه کردن چیزای مختلف. یکی حمایت‌ها و حرفای خانوادم. یکی امیدی که ته دلم به خدا داشتم". یادمه وقتی کلاسارو میرفتم، چقدر خوشحال بودم و از هر جلسه چقدر لذت میبردم. یادگیری چیزایی که تابحال دربارشون نمیدونستی و تابحال باهاش ارتباطی نداشتی واقعا برام جذاب بود. یادمه روز اولی که میخواستم برم کارآموزی داروخونه، چقدر مردد بودم و هر لحظه میخواستم برگردم ولی باز همون دلایل قبلی مانعم شد. روزای اول لحظه شماری میکردم که کِی ساعت به اون زمان رفتنم برسه. گاهی میخواستم قید رفتن رو بزنم و اینکار رو بذارم کنار. خجالتی بودن یکی از پر رنگ ترین دلایلم بود. حس ترس از محیطی که اکثر کارکنانش مرد هستن. غریبه بودن بین چندین نفر. خجالتی بودن و تجربه نداشتن، اعتماد به نفس پایین، باعث میشد عصبانی بشم، ناراحت باشم، غمگین باشم. اما هر لحظه که میخواستم کم بیارم به این فکر میکردم که شروع همیشه سخته! به خودم قوت قلب میدادم. خودم خودم رو نوید میدادم که اولش سخته و تو اگه صبر کنی درست میشه. بعدش لذت میبری. بعدش به خودت و صبر و بردباری و کوششت احسنت میگی و خودت رو تحسین میکنی و شد همینی که به خودم میگفتم :) یادمه حتی روز اولی که رفتم با دکتر صحبت کنم وقتی چشمم به تکنسین‌ها افتاد که دیدم آقا هستن، و یه دونه خانم اونجاست ترسیدم اما خب وقتی پا به درونش گذاشتم متوجه شدم تصوراتم با اونچه که واقعیت هست چقدرر متفاوت و بد بود! بچه‌های داروخونه‌ای که من میرم کارآموزی و البته دارم تبدیل میشم به تکنسینش (انشاءالله) واقعا آدمای خوب و خوش قلب و با اخلاقی‌ان. بهم اعتماد داشتن. بهم کار سپردن. بهم مسئولیت دادن و باعث شد اعتماد به نفس بگیرم. برخورد با آدمای متفاوت، دوست شدن با دختری که هم سن و سال خودمه، آشنا شدن با آدمای جدید، حرف زدن درباره مسائل مختلف یکی از تجربه‌های متفاوت و خوبی بود که برام اتفاق افتاد. یکی از مسئله‌های مهم برخورد من با آقایون بود. من تا قبل از ورود به این محیط، بشدت فراری بودن از آقایون و خجالتی و بی‌اعتماد به نفس بودم ولی خب فهمیدم که با رعایت خط قرمزام و ادنچه که بهش اعتقاد دارم، میتونم معاشرت کنم. حتی با یکی از بچه‌های داروخونه از کتابایی که میخونیم و فیلم‌ها صحبت میکنیم. تصورم این بود که آدما خط قرمز ندارن ولی واقعا تصورم احمقانه و مسخره بود! من در حفط موازین شرعی خیلی محتاطم و متوجه شدم، یک سری رفتارام واقعا حجالتی و بیش از حد سختگیرانه بود. آشنا شدن با آدمای خوب این رو بهم ثابت کرد.

الان که یه تازه‌کارِ اولی مسیرم، و همچنان صد درصد کارم جور نیست، ولی خوشحالم از تجربه جدیدی که داشتم و دارم، از کار کردن، از سرو کله زدن با مردم، از بودن بینِ قفسه‌های دارویی، حرف زدن دربارشون، یاد گرفتن چیزای مفید جدید، اینکه من رشته تحصیلیم اشتراکی با کارم نداره، از همکار شدن با آدمای خوب، و این تغییراتی که توی این دو سه ماهه گذروندم، لذت میبرم و بابتش خدارو هزاران بار شاکرم. من اولِ مسیرِ تلاش برای ساختنِ آیندمم. هنوز دارم قدمای اول رو برمیدارم ولی از اینکه خدای مهربونم من رو تا اینجا اورده واقعا خوشحال و قدردانم. چون هیچ کدوم از این اتفاقای خوب در تصورم نبود و من فقط به صورت مبهم انتظارشون رو میکشیدم.

دوست دارم بیشتر از تجربه جدیدم و محیط کاری ای که دارم بنویسم ولی خب من هنوز قدمام ثابت نشده، هرچند که گاهی از اتفاقات مینویسم تو کانالم.

دارم به سال بعدی فکر میکنم. میخوام باز هم خودم رو بسپارم به دست اتفاقای خوبی که قراره برام بیوفته و من نمیدونم چی هستن. 

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

انتهایِ خیابان ۱۹

پنجشنبه, ۱۵ دی ۱۴۰۱، ۰۹:۴۳ ب.ظ

امروز چون زِ حال خود برون بودم و دلم جای دیگری بود، از ایستگاه اتوبوس که پیاده شدم، جای تاکسی گرفتن، پیاده و هندفری به گوش و خواجه‌امیری اند معتمدی اند اشرف‌زاده و باقی خواننده‌های محبوب شِنو تا داروخونه قدم زنان رفتم.
این مسیر شده یکی از جذاب‌ترین مسیرهایی که در عمرم طی نمودم و تو خاطرم و زندگیم ثبت میشه که این مسیر با هر صدم مترش چه غوغایی تو دلم ثبت کرد و ته این خیابون چه احساساتِ متفاوتی رو چشیدم و لحطه‌هایی رو زندگی کردم. غم‌و شادیایی که به نوبه خودش تجربه متفاوتی بود توی زندگیم. نمی‌گم با اشتیاق ولی با دل آروم اتفاقای غیر منتظره‌ی خوب و شاد زندگی رو که بعدها قراره برام بیوفته با آغوش باز می‌پذیرم. 

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

حال نا آروم

چهارشنبه, ۱۴ دی ۱۴۰۱، ۰۵:۱۹ ب.ظ

نمی‌دونم دل باختم یا نه! ولی این احساسات دلیلش چیه؟

همش از این می‌ترسم که به احساسم پرو بال بدم. مثل تموم این مدت که جلوی فورانش رو گرفتم، الان هم دارم لای درزِ بروزش رو گل می‌گیرم ولی می‌ترسم... می‌ترسم بر خلافِ تلاشم زیاد باشه و یهو مثل بمب منفجر شه! 

چقدر دل کارش سخته. چقدر اذیت میکنه آدم رو. اگه این دوست داشتنه؟ پس چرا پس میزنی؟ پس چرا با خودت روراست نمیشی حرف بزنی؟

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

بعد از تو...

سه شنبه, ۱۳ دی ۱۴۰۱، ۱۰:۱۳ ب.ظ

میگه: آبجی... سردار سلیمانی قبل شهادتش کجا بود؟ چرا هیچ وقت تو تلویزیون ندیدیمش؟ ولی بازم همه دوستش دارن و بخاطر شهادتش غصه میخورن؟!

میگم: اینکه سردار شد عزیز دل یک ملت با هر عقیده و نظری، بخاطر اینکه بود که هیچ وقت پشت میز نشین نبود. هیچ وقت گَردو خاکِ میدون از لباسش پاک نشد. عزیز دل خدا شد با راهی که رفت. بخاطر همین عزیز دل ما بود.

خاورمیانه بعد از تو،
باقی عمرش را
زمستان است...

ای جان فدای اسلام... جانم فدای راهت

#جان_فدا

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

حماقت

يكشنبه, ۱۱ دی ۱۴۰۱، ۱۱:۱۷ ب.ظ
فقط اون لحظه‌ای که داری حماقت‌های گذشته نه چندان دور و نزدیکت رو مرور میکنی و برای ماست مالی کردنِ خجالت کشیدنت، به کارات میخندی!
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

میتونم مادر خطابتون کنم؟

شنبه, ۳ دی ۱۴۰۱، ۱۱:۴۵ ب.ظ

اون روزی که استارت تغییر زندگیم و کشیده شدنم از حال بدِ پُر آشوبِ وحشتناکم خورده شد، صبح خیلی زود مثل هر روز دیگه‌ای با قلب شکسته و پر از درد بیدار شده بودم تو رخت خواب رغبت بلند شدن نداشتم، این مداحی* رو هزاربار گوش دادم و هزار بار بغضم شکست و گریه کردم‌ و گریه کردم و گریه کردم. اون زمان با هر قطره اشکم تمنا میکردم به دامنِ امام حسین(ع). شاید حرفی نمیزدم اما دل شکسته و چشم گریونم هزار حرف ، هزار خواهش و تما داشت. خریدار دل شکستم شدن خودشون. همون روز، همون روزی که شبشم از حال بد هی به ای مداحی که یهویی و بدون اینکه قصد گوش دادنش رو داشته باشم، پلی شد و من چندین بار گوشش دادم و صبح هم باز تکرارش توی گوشم و گریه و گریه کردم! 

بعد از اون شروع باز توسل جُستم به خودشون، به حضرت زهرای مرضیه(س) هزار بار التماس و خواهش کردم. با این دل سیاهِ چرکینم بدون رودروایسی بابتِ وجه خراب شدم جلوشون چون هیچ وقت بنده‌ی خوبی نه برای خدا بودم، نه شیعه‌ی درست و رو آبروداری برای حضرت مادر! اما با این وجود، با تکرار همه این حرفا که درست که من بدم ولی شما خوبی. با گفتنِ اینکه ببخشید که مادر خطابتون میکنم، ببخشید که باز دست تزرع به سمتتون دراز میکنم، ببخشید که دائم مثل گدای آواره مدام بابِ کرمتون رو می‌کوبم، ببخشید که همیشه بدون توجه به بد بودنم ازتون درحال خواهشم! چون... چون فقیر منم. نیازمندِ لطف و عنایت شما منم. شما بزرگواری شما بی‌نیازی! چاره‌ی من نیازمند درب و داغون شمایی. اصلا اون چراغِ نیم سوز منم محتاج وصل شدن به چشمه نور شمام! بازم کمکم کردن. دستم رو گرفتن از اون باتلاقِ سیاهِ پر لجن نجاتم دادن. هنوزم هنوزم که یه ذره دارم پرو بال میگیرم میبینم دست غیبِ پر محبتی رو که روی سرمه. گفتم بگم من حواسم هستا! حواس پرتم و فراموشکار ولی حضرت مادر من هرچی دارم از شماست. الهی قربونتون برم که حواستون بهم هست حتی اگر نگم. دوست دارم خوشحالتون کنم. میدونم چطور و نمیدونم چطور! ولی همه زندگیم رو مدیونتونم. همه چیزم رو. دلم میخواد به دست شما عاقبت بخیر بشم.

خیلی وقتا این بخش از آهنگِ علی فانی تو گوشم میپیچه که دنیا به خسرانِ عقبی نیارزد... به دوری ز اولاد زهرا(س) نیارزد" این بخش دلم رو میلرزونه. پس بازم میخوام التماستون کنم مواظبم باشید که دور نشم ازتون هرچند که اونقدر نزدیک نیستم ولی این رایحه و این محبتی که ازتون به دلمه، بزرگترین نعمت و توفیقی هست که نصیبم شده توی زندگی.

دست محبتتون رو سر تمام دخترای سرزمینم. رو سر تمام پسرای سرزمینم. 

* اون مداحی اینه. هرچند که مرتبط با ایام ماه محرمه ولی چیزی از خوب بودنش کم نمیکنه.

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

الحق که مداحی‌های حاج مهدی رسولی عالیه مخصوصاً برای فاطمیه. من این مداحی رو خیلی دوست دارم.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

تمام.

شنبه, ۱۹ آذر ۱۴۰۱، ۰۴:۳۶ ب.ظ

می‌خوام تمومش کنم. می‌خوام این بلاتکلیفی رو تموم کنم. انگار خوشم میاد که وسط بازی کنم‌و ندونم چی میشه‌ آخرش! ولی دارم شجاعتم رو جمع می‌کنم که برم مسئله رو برای خودم روشن کنم. اگر شد از لطف خداست، اگر نشه‌ هم غصه میخورم ولی اونقدرا مهم نیست چون میسپارمش به خدا. حتما قسمت نبوده‌و قسمتم یه چیز دیگست. خودش منو تا اینجا آورده، از این به بعدم دست خودش. راستش دیگه مثل قبل اونقدر خودم رو بهم نمی‌ریزم‌و ناراحت نمیکنم. اصرار بی‌فایده هم معلومه که بی‌فایدست وقتی یه چیز دیگه منتظرته! این تویی دختر؟! این تویی که دیگه اصرار نمی‌کنی و میگی خودش حلش میکنه؟! آره میبینی؟ بالاخره یه سر سوزن بالغ شدم. 

اون خوشی کوچولو هم باید فدای یه خوشی بزرگتر بشه وگرنه بدون ریسک هیچ موفقیتی پیش نمیاد. اصلا شاید هم به ضررم باشه؟! هوممم؟! منکه هیچی نمیدونم.
غصه‌مو میخورم ولی امیدم رو دارم. هر چی شد خدایا شکرت.
فقط منو از بلاتکلیفی برهان‌و عاقبت به خیر کن.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

رطب خورده

پنجشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۱، ۰۶:۳۱ ب.ظ
من همونی‌ام که اینقدر تو گوش فاطمه خوند: خودت رو از بلاتکلیفی رها کن. برو تکلیف خودت رو روشن کن." اما خودم توی بلاتکلیفی‌ای قرار گرفتم که میترسم اگر برم جلو‌و اون چیزی که می‌خواستم، نشد، همون یه ذره دلخوشی‌ رو از دست بدم.
  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

هزاران هزارتو

پنجشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۱، ۱۲:۲۷ ق.ظ

پست آخر میخک رو می‌خوندم که چشمم به کامنت فاطمه افتاد. گفته بود: میبینم که همتون هزارتو نویس شدین!" قبلاً که پستای هزارتوی فاطمه رو می‌خوندم، دلیل اسمش رو نمی‌فهمیدم ولی همون لحظه خوندن کلمه‌ هزارتو زیر پست میخک، پی بردم خودم توی هزارتو‌ای گیر کردم که اسمش بلاتکلیفیه! این بلاتکلیفی آزاردهندست ولی عذاب الهیی یا سختی زندگی‌ یا مشکلی نیست، فقط یه بلاتکلیفیه. آزارم میده. غمگینم کرده ولی وقتی به خودم میام‌و بهش فکر می‌کنم میبینم که این بلاتکلیفی، اصلا همین موضوعی که بخاطرش از بلاتکلیفی دارم اذیت میشم، یه موهبت بزرگ بوده از خدا بهم. اون روزا که حالم بد بود، هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که قراره توی چنین موقعیتی قرار بگیرم. البته من امید داشتم. ته ته دلم، زیر اون خاکسترای شوق‌و اشتیاقی که خاموش روی هم تلنبار بودن، یه آتیش ریز امیدی وجود داشت. من همیشه با وجود اینکه ناشکر بودم‌و هستم به خدا امید داشتم، مثل الان! خوبی اعتماد به خدا اینکه آدم لازم نیست یه مشکلی‌ رو تنهایی به دوش بکشه‌و فکر کنه تنهای‌تنها توی یک هزارتوی تاریکِ‌سیاه گیر کرده، نه! وقتی خدا هست ته دلت میگی نشد‌ خدا بهترشو برام در نظر گرفته. 

من الان نمیگم کامل ولی خیلی بهتر از قبل به خدا ایمان دارم چون دیدم دست کمکش رو و همین بشه دیگه. 

این روزا واقعا از لحاظ جشمی خستم. از صبح تا عصر میرم داروخونه‌و خب تجربه جدیدو منحصربه فردیه برام مخصوصا اینکه من درباره کار کردن به بخش تخصص کافی نداشتن‌و هیچی بلد نبودن خیلی فکر‌ میکردم‌و اینکه آیا اطلاعاتش جوری هست که بدرد بخوره؟ ولی این شغل با وجود مخاطراتش‌و نسبتا بازی با جون آدما(اشتباهات هولناک نسخه پیچی) ولی دوست ااشتی‌و لذت بخشه برام. من همیشه دوست داشتم کاری انجام بدم که علاقه‌و مدرکش رو داشته باشم. 

حس کردم از کسی خوشم اومده. میدونید بزرگترین مشکل ما دخترا چیه؟! سوء برداشت رفتارها مخصوصا وقتی از کسی خوشت میاد. ولی خب با حرفایی که دوستام زدن‌و مشورت‌هاشون، به خودم اومدم‌و اون شلوغ‌کاری‌ای که اوایل داشتن رو کمتر کردم هرچند واقعا مسئله‌ی نسبتا غیرقابل رفع‌و رجوع فوری‌ایه. من حس میکنم کسیو دوست دارم‌ولی بخاطر اعتقاداتم‌و حریم شخصی‌و خط قرمز‌هام، خیلی خیلی دارم سعی می‌کنم. راستش اینم سپردم به خدا چون خودش بهتر میدونه. من مستاعل‌و درمونده‌ام زیادددددد و تنها کاری که تسکینم میده، اینکه که میگم خدایااا من دیگه نمیکشم! خودت درستش کن. آها داشتم از سوء برداشت میگفتم! آدم وقتی کسیو دوست داره، عادی‌ترین رفتارهای اون فرد رو به نفعِ دلخواه خودش تعبیر میکنه‌و این خیلی بده. واقعا بده. چون اثر خوبی نداره جز پریشونی‌و درهم شکستن اگر اون منظور یه چیز دیگه باشه. 

من همیشه سر هر خواسته‌ای که داشتم خیلییییی اصرار میکردم به خدا. غمگین‌و مغمون میگرفتم خودم رو اگر بهش نمی‌رسیدم‌و نمیشد. ولی الان یه تجربه خوبی گرفتم از اصرار بیش‌از حد بر خواسته که برام میش اومده وقتی بهش رسیدم بعدا متوجه اشتباه بودنش‌و ضرری که بهم وارد میشه، رو شدم. خیلی‌هم دیدم وقتی گفتم بیخیال‌ نشد هم نشد" بجاش خدا یه چیز بهتر بهم داده. برای همین برای اصرار بر خواسته کمی محتاط شدم. وقتی کسی رو هم در چنین شرابطی میبینم، دلم میخواد بهش بگم که اینقدرر مصمم نباش، اون بالایی خودش بهتر میدونه. یا وقتی که یه چیزیو میخوام خیلی خودم رو خسته نمی‌کنم چون منتظر اتفاق بهتری بیوفته، هرچند بطور کامل نیست این فکرم اما همون درصد کوچکش واقعا خیلی مفیده، چون وقتی توی رسیدن به چیزی که میخواستم‌و نشد شکست میخوردم، دنیا برام تیره‌و تار میشد جوری که انگار دیگه به نقطه پایان رسیدم‌ولی به عینه دیدم اینطور نیست. یکی از چیزایی که خوشحالم میکنه وقتی هست که از کسی طلب دعا برای خودم‌ دارم‌و اون فرد بهم میگه: انشاءالله که خیر باشه‌و هرچی خدا بخواد." این حرف بهم قوت قلب میده و انرژی مثبته. در کل دارم کم کم درس میگیرم‌و خیلیییی جای کار دارم!

خدایاا من خستم‌و درمونده. دیگه نمیکشم. خودت حلش کن.

پ.ن: التماس دعا :(

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

دلتنگم.

پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۱، ۱۰:۰۱ ب.ظ

حس دلتنگی دارم. دلم برای اینجا تنگ شد ولی علت دلتنگیم انگار چیزای دیگست! انگار اینجا بی‌‎فایدست چون مطمئنا بخاطر چیزای دیگست. نمی‌دونم راستش حس می‌کنم هر وقت چنین احساساتی سراغم میاد که شبیه یه ادم شوریده‌حالِ تشنه‌ که حس میکنه درمان التهابش با شعر و نوشته نوشتن رو اینجا ترجیح میدم‌و گویا روحم میطلبه بیام بنویسم از شوریدگی!

نمیدونم چی بنویسم ولی دلم میخواد بنویسم. الان یک آن این شعر زمزمه لبم شد "ای لحظه ی ناب ازل؛ آیینه ی دیدار تو سر شکوه هر غزل
مضمون بی تکرار تو؛ من از که گویم غیر تو
در هر چه میبینم تویی…"

این از ظهر که داروخونه بودم‌و توی تلویزیون پخش میشد توی مغزم هی پخش میشد. الان دلم شوریده بود رفتم ما بین نوشتن این کلمات بی‌سرو ته گوشش بدم تا افزون بشه به دلِ تنگِ بی‌دلیلم. یه جوری روی استفاده از کلمات وسواس دارم که انگار کسی که تو ذهنم تصور میکنم بخونتشون، میخواد بخونه! راستش جدی نگیرید ولی حالم حالِ یک دوانست که سعی میکنه مهار کنه این اسبِ دیوانگیش رو. میدونید چی شد؟ نمی‌دونم آهنگ جدید محمد معتمدی رو گوش کردین یا نه، ولی توی پوشه‌ها دنبالش میگشتم تا بخونه. به یک آهنگ با اسم معتمدی بر خوردم‌و زدم روش، پخش شدو میدونید چی خوند؟!

"مژده باران به نفسهای بیابان به رگ خشک درختان
به شب خسته ایوان برسان باز..."

و حالم سوییچ شد رویِ اون مَنِ وطنی‌. رگ ناسینالیستیم متورم شد و شد اینکه پنجه طوفان بشکن ای وطنم ایران!

پیداش کردم‌و باز دوباره برمیگردم به حالِ دلتنگِ قبلیم. گلدون گلای نرگسم حسابی سنگینه‌. جایی که تو حیاط هست، کمترین آفتابی بهش میخوره. سبز شده ولی گل نداده. غمگینم که نمیتونم تکونشون بدم. هیچکس هم در این راستا کمکی نمیکنه. مامان میگه من اون وزنه سی کیلویی رو نمیتونم بردارم. منم عصبی شدم و با بغضِ پر از خشم گفتم: اندازه حُسن یوسف هات نیستن..." دارم فکر میکنم هزینه اجاره یه جرثقیل چقدر میشه؟! شاید بتونم زودتر پول جمع کنم و جاشون رو عوض کنم، تا وقتی موعد گل دادنشون تموم نشده. ولی همون آهنگِ تیتراژ پایانی کیمیا جوابه انگار!توجه نکنید به نوشته‌هام. توجه نکن اگر روزی خوندی و تو دلم مثل یه دختر 13 ساله‌ِیِ احساسیِ پر فانتزی دارم تصورت میکنم که میخندی. دیوانم دیگه چه کنم!؟ وگرنه آدم عاقله درونم از همین الان داره برای اون آدم چند وقت بعد خجالت میکشه که این چیزا چیه نوشتی تو دختر؟! چقدر ابلهی! بگذار ابله باشم. میخوام تو حال زندگی کنم، نه توی آینده.

ببخشید که حواسم نبود الانی که دارم جِلِزو ولز میکنم‌و خودم رو به آب‌و آتیش میزنم تو این موقعیت، یه نعمت‌و حکمت بود و من یادم نبود ازت تشکر کنم این دغدغه‌هارو چرا که تا قبلش حتی تو فکر قرار گیری تو چنین جایی نبودم. بوس بهت عزیزِ مهربونِم. ای تنها یارو دوستم.

میدونید امروز از 8 صبح تا 4و نیم بعداز ظهر سرپا بودم و حسابی خستم اما اینجا دارم مغز وِروِر جادوم رو تسکین میدم. الان با این شدت خستگی دلم خواست چنتا عکس اینجا بذارم.

 

چیزی نیست فقط من دارم شلوغش میکنم همین. یکم شبیه این معتادایی میزنم که میخوان ترک کنن.

آهنگ تموم شد.

پ.ن: حجم غلط املایی‌و حس‌و حالی برای ویرایش نداشتن نشون میده حالم چقدر پریشونه؟

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱