اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

اعتکافِ دل

وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا

سلام خوش آمدید

۴۰۳: تنها

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۳، ۰۹:۳۴ ب.ظ

این روزا بیش از هر چیز دیگه‌ای احساس تنهایی می‌کنم. انگار که تک افتادم بین جماعت.اونقدر این احساس قوی و پر رنگ‌تر از هر زمان‌ دیگه‌ای توی زندگی و افکار و زندگیم نمود پیدا کرده که انگار از همون اول تا به حال تنهای تنها بودم فقط الان متوجهش شدم. خودم رو جدا میبینم، خودم رو تنها میبینم، حس میکنم هیچکسی من رو نمیبینه، درک نمیکنه و حتی هیچکس به حضورم اهمیت نمیده. هیچکس منتظرم نیست، هیچ کسی انتظار دیدنم رو نمیکشه، با دیدنم ذوق نمیکنه، از ذهن کسی عبور نمیکنم، توی خاطرات خوب کسی رد پا ندارم، یادی نمیکنن ازم. احساس میکنم تنهام، ناشناخته و بی‌اهمیت. نمی‌تونم میون جمع بُر بخورم، عزیز کسی نیستم، هیچ چشمی دنبال سایه‌م نیست. درک نمیشم، افکارم برای کسی مهم نیست، چه اهمیتی داره چی میخوام؟ چی دوست دارم؟ ناراحت شدم یا خوشحال؟ 

انگار توی حالت هیچکی دوستم نداره‌ترین حالت ممکنم. توی تنهایی دارم دست و پا میزنم. خیلی احساس بدیه.

  • به قلمِ یاس ارغوانی🌱

نظرات (۱)

  • 𝑹𝒂𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒘𝒓𝒊𝒕𝒆𝒔
  • این احساس تو رو من چند سال قبل داشتم و درک کردم .....

    ولی می تونی به عنوان یه تلنگر یاد کنی ! اینکه خودت برای وجود خودت همه ی اینا رو بسازی ! ...هر کدومش رو که دوست داری بهشون اهمیت بده ! ...این دنیا و آدم ها و جامعه شون وقتی بزرگ میشن از اون قلب مهربون فاصله می گیرن و کم کم محو میشن همه برای هم ...تو تنها نیستی ! سعی کن چیزایی که خودت دوست داری رو خودت برای خودت به دست بیاری ! برای شادی دل خودت ! برای وجود خودت ....

    زمانی بوده من ۱ سال عین یه مرده روی تخت بودم و تو کلاس هایی که هیچ ایده ای نداشتم شرکت می کردم ... نمیدونستم چی می خوام از زندگیم ....چرا اینجام....چرا فرسنگ ها از آرزو هام و خوشی هایی که فکرشون رو می کردم دورم ...و ....نزدیک ترین افرادی که دارم حالم رو نمی بینن که دست خودم نیست !...

    همه اینا باعث شد من دیگه اونی نیستم که یه زمان بد جور شکست خوردم تو زندگیم بمونم ...گاهی تو اون حالت می رم ولی باز برمیگردم و میگم هر چی هست بازم باید ادامه بدی ...بعدا نباید منتظر کسی بمونی دستت رو بگیره چون ممکنه هر کی هم بیاد یه روز دستت رو رها کنه و بدتر ضربه بخوری ....

    دیگه خیلی چیزا برام بی اهمیت تر شد 

    یه سری چیزا روشن تر 

    خاکستر جلوی چشمام دست کشیده تر شدن و مه خیلی کمی رو توی مغزم عین دود های آلوده خیابون ها حس می کنم ....

    و الان چیزایی رو دارم که فکر نمی کردم از داشتنشون خوشحال باشم یا حتی این توانایی ها رو داشته باشم ....یا حتی چیزی که از نواختنش  روحم رو آزار میداد الان حس بهتری بهش دارم !  

    خسته میشم دروغ چرا !....

    ناامید میشم دروغ چرا !!....

    و حتی وقت هایی هست که میگم کسی نیست منو یه نگاه بندازه ...

    اما بعدش میگم خوب که چی ؟ مهم اینه خودم باید حال کنم با زندگیم...من برای کسی قرار نیست زندگی کنم ! ....اگه هم بخواد در آینده بشه اول باید خودم تو اولویت اولم باشم برای وجود خودم ! من باید اول خودم رو دوست داشته باشم ! 

     

    می خوام بگم ناراحت نباش و ادامه بده ! زندگی همینه و قراره بد تر از اینا رو هم پشت سر بزاریم ! اونی که تو فیلم و سریال ها می بینی همش فیلمه! زندگی واقعی سخت تر از اون رویا های گول زنک توی فیلم و سریال ها هست ! فقط تلاش باید بکنی برای زندگی ...حالا تو هر برش از زندگیت که باشی ! 

     

    امیدوارم حرف هام یکم آرومت کرده باشه 🥺🫂

    پاسخ:
    سلام دوست عزیز وبلاگی من.
    نمیدونی چقدر از خوندن کامنتت خوشحال شدم و قوت قلب گرفتم. احساس کردم هنوز جای امیدواری برای درک شدن و درک کردن هست. ممنونم که بهم اهمیت دادی و وقت گذاشتی احساست رو نوشتی، کلماتت مثل دونه های ارامش بود به قلبم.
    متشکرم ازت دوست خوبم. 🥰

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">