تویی که رو نقابتم، دوباره صورتک زدی...
نیاز دارم که ساکت باشم. تو خودم باشم. گوش ندم به اطرافم و حواسم فقط به کارم باشه. دوست دارم روی گوشام فیلتر بذارم، فقط صدای نسخه جدید تو سیستمه، نسخه آمادست؟ فلان دارو رو داریم؟ آموکسی و مترونیدازول باهم چقدر میشه و...» رو بشنوم، و فیلتر بذارم رو گلوم جز صدایی که کلماتش مترادف دارو و نسخهست از دهنم بیاد بیرون.
محل کار نمیذاره.
همکار اعصاب خوردکن نمیذاره.
همکار درک نکن نمیذاره.
کی میفهمه من چی میخوام؟ کی میفهمه من حال و حوصلهی خودمم ندارم.
خستم میکنن فقط خسته.
مجبور میکنن نقاب بزنم به صورتم، صدام رو ببرم بالا، بخندم و چرت و پرت بگم و در جواب حرفای بیخود لبخند کله گشاد بزنم که یهو بهشون برنخوره!
حتی ناراحتیمم باید دل بقیه رو به دست بیاره؟
پس کی باید منو درک کنه؟
دلم میخواد فقط چاووشی گوش بدم و زمزمه کنم: «محاله اعتنا کنم به وعده های مبهمت
منی که مطمئن شدم شفا نمیده مرهمت...»
پ.ن: جواب کامنتارو ندادم، نذارین رو حساب بی ادب بودنم، بذارید به حساب اینکه حداقل شما این بیحرفی و بی حوصلگی منو درک میکنید. :)
- ۰۴/۱۱/۰۱
حق داری عزیزم
+ گاهی وقتا بهتره برای خودت خودخواه باشی
واقعا همه ما نیاز داریم یه فردی باشه که ما رو فقط ببینه و درد هامون رو بشنوه
* حرفت منک یاد یه کی دراما انداخت که دختره همه فشار های روحیش رو با لبخند و غصه ها و گریه هاش رو پست لبخند پنهان می کرد که کسی نفهمه ولی بالاخره زمین گره و خدا جلو پاس یه فردی رو گذاشت که میدید درد هاش رو *
اسم کی دراما رو به درستی یادم نمیاد ولی یاد اون افتادم :)