....
کِی دست از دوست داشتن آدمایی که قرار نیست تو زندگیم بمونن، برمیدارم؟
کِی دست از دوست داشتن آدمایی که قرار نیست تو زندگیم بمونن، برمیدارم؟
از قوی بودن حسابی خستم.
من که فکر میکردم آدم نازک نارنجی و زود رنجیام، الان اما میفهمم هرچقدر که روحیه لطف و بالاتر از گل بش نگید قویای دارم، دو برابرش پنهوون کارم.
من تو اون لحظه گریه نکردم اما اگه ازم بپرسی «خوبی؟» اشکام زودتر از زبونم جوابتو میدن. واقعاً خستم از اینکه بهم میگن تو چقدر بیاحساسی! چقدر تو خودت میریزی! چرا حرف نمیزنی؟ خوشبحالت که اینقدر بی دغدغه و بدون مشکلی! اما من فقط سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. من از ضعیف بودن از قربانی بودن متنفرم. من هرچقدر شکننده باشم، توی تنهاییم میشکنم و خودم رو ذره ذره بهم میچسبونم.من بیاحساس درمقابل بقیه اما؛
من اون لحظه گریه نکردم اما وقتی در بطری آب دیرتر باز شد، باصدای بلند گریه کردم.وقتی باهام شوخی کرد، داد کشیدم و اشک ریختم.
شب مسیر برگشت به خونه هر قدمش اشک و بغضی هست که میترکه از درد و بعد چشایی که از گریه قرمز شده نه گردو خاک و خستگی و خشکی چشم.
من ضعیف نیستم، قوی هم نیستم. فقط سعی میکنم قوی باشم اما خب کم میارم!
من حتی دوست ندارم کم بیارم.
از حرف نزدنها خستم. هر بغضم یه داستان یک ماجرا داره از دردی که به دوش کشیدم و دم نزدم. برای غمایی که نتونستم به هیچکسی بگم. اینقدر که قورت دادم اون اشکا و خرفای سنگ شده تو راه گلو. از سکوت خستم. از پرده اشکی که تنها واکنشم در برابر اونچه که اذیتم میکنه هست و بازم با خساست تمام نمی ارم بریزه و با پلک زدن سعی میکنم مهارش کنم.
تنهایی سیلی وحشتناک بزرگسالی بود که محکم منو با واقعیت بالغ شدن روبرو کزد.
اون لحظهای که با خودت میگی: الان داد کشیدنم، حرف زدنم، توضیح دادن و گلایه کردن و غر زدن، بیفایدهست! اون موقع که فقط وایمیستی و سکوت میکنی، غم رو قورت میدی، درد رو قورت میدی و سعی میکنی نقاب بی خیالی و بیاهمیتی به چهرت بزنی.
زجرآور بود برام وقتی فهمیدم تنهایی تنها احساس مشترک بین آدمهاست که گریزی ازش نیست. این بالغ شدن نه فقط به معنی عاقل شدن نه، فقط صرفِ خود بالغ شدن و دنیای بزرگسالی زهر مرگ آوری هست که روح و روان آدم رو به بدترین شکل ممکن مسموم میکنه. این شوکران بزرگسالی هست که باید بنوشی تا مهر بالغ شدن، ورود به دنیای آدم برزگا رو پیشونیت بخوره.
فکر نمیکردم تنهایی اینقدر اذیت کننده باشه. حرف نزدن، وکسی رو برای حرف زدن نداشتن بدتر. نه بخاطر اینکه کسی شنوای حرفای تو نیست بین این چند میلیارد آدم رو کره زمین، ببکه یه همدم فقط برای خودت.
این شوآف نیست، من هرشب صدای چاووشی رو بغل میکنم و برمیگردم خونه تا انرژی تحلیل رفتهم توی اجتماع برگرده برای یه شروع دیگه.
پ.ن؛ برای شما هم آهنگ کیفیتش پایینه؟ ولی چیزی از ارزشهای آهنگ کم نمیکنه.
نیاز دارم که ساکت باشم. تو خودم باشم. گوش ندم به اطرافم و حواسم فقط به کارم باشه. دوست دارم روی گوشام فیلتر بذارم، فقط صدای نسخه جدید تو سیستمه، نسخه آمادست؟ فلان دارو رو داریم؟ آموکسی و مترونیدازول باهم چقدر میشه و...» رو بشنوم، و فیلتر بذارم رو گلوم جز صدایی که کلماتش مترادف دارو و نسخهست از دهنم بیاد بیرون.
محل کار نمیذاره.
همکار اعصاب خوردکن نمیذاره.
همکار درک نکن نمیذاره.
کی میفهمه من چی میخوام؟ کی میفهمه من حال و حوصلهی خودمم ندارم.
خستم میکنن فقط خسته.
مجبور میکنن نقاب بزنم به صورتم، صدام رو ببرم بالا، بخندم و چرت و پرت بگم و در جواب حرفای بیخود لبخند کله گشاد بزنم که یهو بهشون برنخوره!
حتی ناراحتیمم باید دل بقیه رو به دست بیاره؟
پس کی باید منو درک کنه؟
دلم میخواد فقط چاووشی گوش بدم و زمزمه کنم: «محاله اعتنا کنم به وعده های مبهمت
منی که مطمئن شدم شفا نمیده مرهمت...»
پ.ن: جواب کامنتارو ندادم، نذارین رو حساب بی ادب بودنم، بذارید به حساب اینکه حداقل شما این بیحرفی و بی حوصلگی منو درک میکنید. :)
توی این مدت بدون اینترنت حتی گوگل، قشنگ شناختم خودم رو که باید فکر اینکه *یکماه برم تو یه کلبه وسط جنگل بدون امکانات ارتباطی* رو باید بذارم دم کوزه آبشو بخورم!
زندگی ما تو این قرن هم اینجوریه دیگه خلاصه...
الان که اومدم بیان، باز مثل همون قدیما اول رفتم سراغ قالب وبلاگ. یکم بالا پایین کردم کد رنگارو تا بلکه جون بگیره و از روان پریشی بیاد بیرون.
زندگی خیلی مزخرف بود بدون نت.
سلام. تقریبا تو این یکماه دیوونه شدم. نمیدونم چی باید بنویسم! خوبید؟