• 137 خسته ام از تو :(

بنده واقعا از قالب های تکراری و بی ریخت بیان خسته شدم.

یه اعترافی بکنم؟

دلیل بزرگ و شایدم اصلی ای که اومدم بیان بخاطر قالب های عرفان و دیگر قالب ها بود. اما الان بشدت عاشق قالب های ساده مژگان مخصوصا اون سبز و آبی و مینیمال هاش و قالب های ساده ویرایش شده بایلند و نون خامه ای هستم.

خیلی هم غصه میخورم که افسوس! نمی تونم خودم قالب هارو ترجمه کنم.

  • ۷
  • با من سخن بگو [ ۳ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • يكشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰

    • 136 لازم به عنوان نیست.

    هروقت میرم کتابخونه، لباسام همه خاکی میشن. چرا؟ چون بین قفسه ها میگردم و اون قفسه پایینیها رو میشینم روی زمین تا کتابی که میخوام رو پیدا کنم. روزای پنجشنبه یه اقایی کتابدار هست. آدم خوش اخلاقیه. عصا قورت داده نیست ولی هر کتابی رو که میپرسی موجوده یا نه؟! میگه فکر نکنم. بعد میره میبینه که هست ضایع میشه :/ من همیشه کتابایی که کسی بهم پیشنهاد میکنه بخونم یا جایی اسمش رو می شنوم رو یادداشت میکنم تا یا بخرم یا از کتابخونه بردارم. و خب طبیعتا 90 درصد کتابایی که خوندم، همه از کتابخونه قرض گرفتم. راستش از کتابخونه قرض گرفتم چند مزیت خب داره حداقل برای من:

    یک: اینکه نمیتونم تمام کتابایی که میخوام رو بخرم چون اینقدر پول ندارم.

    دو: بیشتر سعی میکنم کتابهایی که بعداهم نیاز بهشون داشته باشم رو بخرم مثلا کتاب شعر یا کتاب های دینی که باز نیاز مراجعه بهشون رو دارم بنابراین خیلی اهل خریدن کتاب رمان نیستم. پس خیلی خوبه که میتونم پولم رو برای خرید کتابای ضروری پس انداز کنم.

    سه: باعث میشه یه مدت زمانی تعیین بشه تا من مجبور بشم اون کتاب رو در طی اون مدت بخونم و این وادار شدن خیلی خوبه.

    چهار: میدونم که وقتی خوندم این کتاب رو با اینکه کتاب مال من نیست و من حتی هدیه اش نکردم به کتابخونه، ولی بقیه میتونن استفاده کنند.

    پنج: من میتونم هر دفعه 5تا کتاب بردارم و بخونم و خب اگر هر یک ماهیی 10 کتاب بخونم بکلی سرانه مطالعه بالا میره :)))))))

    شش: قیمت یه سری کتاب ها واقعا گرونه. :/

    و خب روحیم باز میشه وقتی وارد اون محیط میشم :)

    یک کاری که میکنم اینکه توی سایت نهاد کتابخانه ای عمومی کشور قسمت جستجوی کتاب کتابی که میخوام رو جستجو میکنم که ببینم تو کتابخونه ای که میرم موجوده یا مفقوده یا امانت. اسم و ردیف رو هم می نویسم و خودم میرم تندی پیداشون میکنم. دیگه لازم نیست برم فکر کنم چی کتابی بردارم.

    این دفعه کتاب های "فاطمه،فاطمه است"،  "سینوهه"، "سرود انار سرخ"، "برزخ بی گناهان"و جنایت در شب اتش بازی آگاتا کریستی رو برداشتم.

    پ.ن: آها راستی، کارت پایان خدمتم رو هم پیدا کردم:))) همون کارت کتابخونه که گم شده بود منظورمه. توی کتابخونه جا گذاشته بودمش.

    پ.ن2: مدیونید فکر کنید از بی حرفی و نداشن هیچ موضوع جالب اینارو نوشتم.

  • ۶
  • با من سخن بگو [ ۷ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰

    • 135 اللعنة على المتناقض

    برام جای سوال داشت که آدمی که علنا تو چشمای من نگاه کرد و مستقیم گفت: من بی خدا و کافرم. و به خدا و این دم دستگاه اعتقادی ندارم و فقط علم تجربی و حسی رو معتبر میدونم.پیامبر و امام و این چیزا هم یک توهمی بیش نیست. به بینگ بنگ به عنوان یه اتفاق معتقدم برای خلق جهان" چطوری خادم افتخاری حرم امام رضا(ع) میشه؟

    با خودم گفتم ما ایرانی ها عجب جمیع نقضِینی هستیم. همچنان که اعتقاد نداریم ولی اعتقاد داریم. تا اینکه فهمیدم این تجمع تناقض از کجا آب میخوره؟! از اونجایی که این جناب با سازمان های مختلفی از جمله سپاه و... درارتباط هست و سوابق شخصی و کاریش باید قابل قبول باشه، برای ساختن سابقه خوب، دست به چنین کارهایی میزنه و شده جمیع نقضِین!.

    تُف تو ذاتِ ریاکار بشر.

  • ۱۱
  • با من سخن بگو [ ۹ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰

    • 134 کتاب دعبل و زلفا

    کتاب دعبل و زلفا نوشته مظفر سالاری، یک داستان عاشقانه در دل تاریخ، زمان حکومت و ظلم و جور عباسیان و اوج مظلومیتِ اهل بیت پیامبر(ص) هست. این کتاب در زمان زندگانی امام موسی کاظم و زندگانی امام رضا(ع) هست.

    خب نظرم راجع به کتاب رو میخوام بنویسم. اسپویل نشده داستان چون با دید کلی ازش نوشتم.

    اول باید بگم شخصیت اصلی شخصی به اسم دعبل خزائی،شاعر محب اهل بیت(ع) هست که در مزمت و هجوه ظلمتِ خلافه عباسی بر اهل پیامبر(ص) شعر های بسیار تند و گزنده در دوران خودش داره. دعبل برای دیدن امام موسی کاظم(ع) راهی بغداد میشه و در مسیر راه دیدار امام(ع) جریانات زیادی رو زیر سرمیگذرونه و داستانی عاشقانه هم که داستان اصلی کتاب هست به وجود میاد.و درآخر هم موفق به ملاقات امام رضا(ع) و سرودن شعری مخصوص برای ایشون میشه. و شخصیت بعدی هم که دختر ماجراست به اسم زلفا که دختری بشدت معتقد و محب ولایت هست.

    خب بعد تموم کردن کتاب رفقم و درباره این شاعر توی اینترنت چیزهایی خوندم. دعبل خزائی کسی هست که به سختی به دیدار امام رضا(ع) مشرف میشه و قصیده بسیار طولانی ای که بسیار معروفه به نام "تائیه" برای اهل بیت (ع) سروده رو نخستین بار برای شخصِ امام رضا(ع) میخونه و دراین بین هم دو بیت رو امام خودشون، به شعر دعبل اضافه میکنند. و البته در پایان شعر، دعبل اشاره به امام زمان(عج) میکنه و اینکه ظلم و ظلمت روزی به پایان خواهد رسید و منجی خواهد امد و... که درباره این قسمت شعر امام رضا(ع) به دعبل میگن : این بخش رو روح القدوس به زبان تو جاری کرده.

    نقطه عطف این کتاب که درواقع مثل کتاب رویای نیمه شبِ کتاب قبلی مظفرسالاری برای حداقل من وجود داشت حضور شخصیت امام موسی کاظم (ع) و و همچنین امام رضا (ع) و صدالبته معجزه های این بزرگوار هست. کتاب رویای نیمه شب گرچه آنچنان که انتظار می رفت و تبلیغ شد جذاب نبود ولی بخاطر حضور امام زمان(عج) و معجزه ایشون من کتاب رو خیلی دوست داشتم، همینطور که این کتاب رو بخاطر حضور امام (ع) دوست دارم. داستان عاشقانه کتاب برای من که آنچنان جذاب و خیره کننده نبود، اگرچه عاشقانه خوبی بود ولی من چون عاشقانه دوست ندارم و به یمن حضور امام کاظم وامام رضا (ع) این کتاب رو خوندم. ولی بشدت از نوع گفتار دعبل لذت میبردم. این تند زبانیش نشون از سرنترس داشتن دربرابر ظالمان عباسی برای من ستودنی بود. گاهی میگفتم الا هست که زبان دعبل رو از وسط با شمشیر دو نیم کنن. نیش زبانش اون هم در اون دوران خفقان خیلی خوب بود.

    نکات جالب این کتاب برای من:

    حضور اهل بیت(ع) و بیان برخی معجزه های ایشون مثل کتاب رویای نیمه شب

    نحوه گفتار دعبل و تند زبانیش، حق گوییش دربرابر حکومت ظالم عباسی

    اینکه از یه داستان عاشقانه برای بیانِ یک بخش از تاریخ استفاده کردن هم خوب بود.

    جملات قشنگ کتاب :)

    ساده و روان بودن کتاب.

    توصیفات جالب از مکان ها

    نکاتی که دوست نداشتم:

    داستان از اواسط برای مثل ابتدا کشش نداشت و یک سیر نزولی پیش گرفت بنظرم.

    و عاشقانه بیش از حدش!

    چرا همش دختره بسیار زیبا و دلفریب بود؟! :/ مگه ما زشتا چمونه؟ :( :دی

    در کل کتاب رو بخاطر حضور اهل بیت(ع) دوست داشتم. پیشنهاد میکنم دست کم یکبار بخونیدش.

    جملات زیبای کتاب که دوستشون داشتم:

    کسی که تجربه تلخی را دوباره تجربه کند،
    قابل سرزنش است!

    جمله ای از امام همانند کیمیا،
    مس وجود انسان های مستعد را به طلا نزدیک می کند.


    همیسه غبطه خورده ام
    به کسانی که عزت نفس خود را
    قربانی هوا و هوس نکرده اند!

    چیزی که از حق نشانی در خود ندارد، حتی اگر سر به آسمان بساید
    و ابر قدرت زمانه باشد، نابود شدنی ست.

    پ.ن:عکس از اینترنت

    پ.ن:اگر کتاب رو خوندین نظرتون رو بیان کنید :)

  • ۳
  • با من سخن بگو [ ۸ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • يكشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰

    • 133 میخوام بنویسم، اما دلم نمیخواد بنویسم:(

    اومدم ننویسم ولی گفتم کمی بنویسم. اون جنبه های اعصاب خورد کنی حرف هام رو نمینویسم، و ترجیح میدم بریزم توی دفتر قایمکی جلد اکلیلی که نه کسی بخونه ناراحت شه و نه کسی بخواد حرفی بزنه یا تایید کنه. البته میدونم حرفمو بزنم به دلیل قرار نگرفتن در هیچ سویی اکثریت اتفاق نظر دارن ولی گفتم یه چیزایی رو خودم و خدا و دفترم بدونیم کافیه!. ذهنتون نره سمت مسائلی به بزرگی مسائل خاورمیانه ای و علت فقر در آفریقا! نه اینطور نیست. چون با اینکه مسئله‌ایه که میخواستم بنویسم یه چیز اجتماعی و مربوط بیشتر به خودم بودو این چیزا که صرف نظر میکنم.

    تعریفایی که نوشتم رو خوندم، یه لحظه فکر کردم میخوام حرف مثلا سیاسی یا یه بحران اجتماعی رو بسط بدم. بعد از خواننده چه توقعی دارم من! :/ بعله همینقدر خود درگیر! خلاصه یه خوابی دیدم که خیلی برای خودم مایه خجالت و صدالبته خنده ست گفتم اینجا بنویسم بخونیم دورهم خجالت بکشیم و بخندیم، چرا من تنهایی خجالتشو بکشم؟ یه خواب خجالت و خنده داری دور هم میخونیم :) بله برم سر اصل مطلب. راستش خواب دیدم ازدواج کردم. اونم با کی؟! جواد عزتی. اونم کدوم جواد عزتی؟! جواد عزتیِ فیلم زخم کاری.:/ برای خودمم تعجبه چرا جواد عزتی زخم کاری؟! چون من اینقدر درباره این فیلم اطلاعات ندارم و اصلا ندیدمش که الان پیش پای شما متوجه شدم سریاله، نه فیلم! که حداقل بگم خوابم کمی نشات گرفته از اون هست. بله داشتم میگفتم. شاید بگید خجالتش کجاست؟ باید بگم اگر صبر کنی زغوره حلوا سازی. پس یکم صبر چیزی از آدم کم نمیکنه.

    بله القصه خواب دیدم ازدواج کردم اونم با جواد عزتی زخم کاری. یه جایی بودیم که مثلا مسافرت نامی بود. خیلی از فامیلای خودمم بودن. مثلا یادمه غَیِره ... نه ببخشید غزاله دختر داییم اونجا بود (اسم دوتا دختر داییمام غزاله و نیره ست که من همیشه این دوتارو باهم اشتباه میکنم و ترکیبی میگم غیره  :/ ) باهم حرف میزدیم. تو یه ساختمونی بودیم، ساختمون خونه آبجی محترم یا شایدم آبجی احترام بهروز سریال وضعیت سفید بود. البته ما (منو جواد عزتی زخم کاری )  بیرون جلوی ساختمون نشسته بودیم و حرف میزدیم. از این میز صندلی های باکلاس سفید هستن که پولدارا فقط دارن بله از اونا.از این مدل [کلیک]  ^_^ میدونم خیلی مثل اینکه از این وصلت خوشحال بودم و‌داشت خوش میگذشت :)))) ... اهم اهم خب میگفتم آره القصه، یادمه دختر داییم که اون طرف روی یه صندلی نشسته بود و چند نفر دیگه هم درباره چوب غذاخوری چینی ها صحبت میکردن که من حواسم بهشون جمع شد گفتتم:چابستیک؟! منظورتون چابستیکه؟! سرتکون دادن گفتن آره.همینطور که حرف میزدیم قرار بود یه اتوبوس رو راهی کنن که یه عده رو ببرن یه جایی که ظاهرا خونشون بود بعد قرار بود جواد اینا بره ولی نرفته بود. با یه ژستی روی این صندلی نشسته بود و پاش روی پاش به افق مینگریست که من بهش گفتم: پس زن و بچت چی؟ اونا تنها باشن؟ خودت نمیری پیششون؟ :/ اونم گفت نه. :/ منم دیگه عادی که مثلا یه مسئله یا یه سوال عادی بوده چیزی نگفتم. و همینجا خوابم کات شد و دیگه یادم نمیاد!. توی عالم خواب از بس بار این سوالم و عادی بودنش و جواب سوالم و ژست جواد عادی و عجیب بود که سیستم مغز و رویای صادقه/کاذبه و روحم هنگ کردن اصلا.!!!. بعد اصلا اینا هیچی توی این خواب شلم شوربا، آیا چطور زن و بچش راضی شدن با من ازدواج کنه؟! یا من وجدان اخلاقیم کجا قایم باشک بازی میکرده که نبوده و من باهاش ازدواج کردم؟! اینارو نمیدونم:/ . از صبح یاد همین حرفی که توی خواب بین من و جواد عزتی زخم کاری رد و بدل میشد فکر میکنم هی میخندم و باز خجالت میکشم کتابمو میذارم روی صورتم ریز ریز میخندم. با خودم فکر میکردم صبح که ممکنه خواب جواد عزتی هم خوابم رو دیده باشه؟! ای وای آبروم پیشش رفت! بعد یادم میاد اگر یک درصد هم احتمال داشته باشه، اونکه منو نمیشناسه زرنگ :/

    حس میکنم اگر خوابم رو فامیل بدونن، میگن بیا. ازدواج نکن. عروس نشو. تهش پیرو ترشیده میشی مجبور میشی با یه همچین آدمی ازدواج کنی :/ :دی

    خلاصه روزم رو با این مسئله و باقی چیزا گذروندم.

    #نه_به_استیکر_در_پست_وبلاگ

    #خواب_خوب_ببینیم

    #وجدان_اخلاقی_را_در_خواب_هم_حتی_رعایت_کنیم

    #جواد_عزتی_زخم_کاری_مگه_خودت_خواب_خواهر_و_مادر_نداری؟

    #شایدم_باید_گفت_خواهر_مادرت_خواب_ندارن؟!

    #نمیدانم_راستش_بهتر_است_پای_ناموس_مردم_به_میدان_باز_نشود.

    2022-01-06 21:49:18

    پ.ن: این پست رو دیشب نوشتم ولی به احترام شب شهادت امشب منتشر کردم :)

    پ.ن2: من با این خوِ ضدسلبریتیم نمیدونم چرا اینقدر، توی خواب من میرن و میان :/

  • ۷
  • با من سخن بگو [ ۷ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰

    • 132

    خدایا صلح و آرامش  رو بر این کشور حاکم بفرما

    آمین🤍

  • ۵
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰

    • 130 «أمن یُجیب» هایِ مرا مستجاب کن...

    اشکِ حسین(ع) و بغض ِحسن(ع) را نگاه کن
    محضِ قرارِ این دو برادر نرو! بمان ...

    چیزی بگو به زینب(س) و کمتر سکوت کن
    دق میکند بدونِ تو دختر نرو! بمان ...


    «أمن یُجیب» هایِ مرا مستجاب کن
    هر چند هست حالِ تو «مضطر» نرو! بمان ...


    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
    اینقدر بین رفتن و ماندن نمان! بمان ...🖤

    -هـی‌وا🌿

    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰

    • 129 شنای منحصر به فرد

    جدیدا مثل مریدای انیمیشن شجاع شدم. همونقدر دارم میجنگم و تلاش میکنم برای حرکت توی مسیری که همه برخلاف جهت من حرکت میکنند. یا بهتره بگم من شدم اون ماهی قرمز کمِ حافظه ای که برخلاف مسیر رودخانه، داره شنا میکنه چون میخواد به سمت چشمه اصلی نزدیک بشه. چون میخواد اینقدر بره تا برسه به نوک قله کوهی که رود ازش سرچشمه گرفته. میخوام شناکنم برسم اون بالا تا از اون بالا تمام پایین رو ببینم. حتی اگه تمام ماهی های پایین منو نبینن و متوجه رسیدنم به اون بالانشن!. مهم اینکه من باید برم اون بالا. دقیقا به سرچشمه رود. اما مانع ها، خیلی آزاردهندن. اگرچه باید مانع باشه تا قوی شد ولی بعضی موانع، ازشون انتظار مانع بودن نداری، بیشتر دلت میخواست اگر سنگای بزرگ رو از پیش پات برنمیدارن، حداقل برن کنار تا بتونی ردشی.

  • ۱۲
  • با من سخن بگو [ ۱۲ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰

    • 128 چالش دست خط

    خب خب این از اولین نامه من به یک دوست وبلاگی :)

    خطم واقعا بد هست شما به بزرگی خودتون ببخشید. ولی دیدم زشته که چندین نفر منو دعوت کردن و شرکت نکنم. برای همین خط زشتم رو پذیرید🤦🏻‍♀️

    متشکرم از دوستایی که منو به این چالش دعوت کردن. از خانم آرامش، خانم امیریان، آقا امیر+ ، و سایر دوستان :)

    این چالش باحال از اینجا شروع شده:

    چالش دست خط

    پ.ن: متاسفانه فایل اصلی پاک شد از باکس بیانم و نوشته توی دفترم رو گل منگُلی کردم دیدم زشت شده یکی دیگه نوشتم😅

  • ۱۰
  • با من سخن بگو [ ۱۹ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • شنبه ۱۱ دی ۱۴۰۰

    • 127 چیزایی که عاشقشونم...

    یک سری وسایل هستن که با دیدنشون حالم خوب میشه و یک احساس شادی و خوشی درون خونم پمپاژ میشه. یا بیانگر یه حالتی هستن که اون موقعیت رو دوست دارم.

    مثلا ترکیب این عکس رو دوست دارم. عینک، کتاب، نوشتن، یک لیوان چای!. ترکیب ایده آل و دوست داشتنی ای هست برای من که ترجیحم خونه نشینی و خوندن و از خودم نوشتن و خالی کردن ذهن و گشتن توی اینترنت هست تا سرو کله زن با آدما و حرفزدن های بیخود.

  • ۱۱
  • با من سخن بگو [ ۶ ]
    • + به قلمِ یاس ارغوانی🌱
    • چهارشنبه ۸ دی ۱۴۰۰
    وقتی مینویسم حالم بهتره :)
    💫و مَهما صعبت علیک الحیاة ، اِعلم أن الله لا یکلف نفسا ألا وسعها...